ESC را فشار دهید تا بسته شود

چرا سعید فرسوده شده؟ ۱

پیش نوشت: گفتن این وبلاگ قراره برای همیشه بسته بشه. به عبارت بهتر، سرویس وبلاگ بیان داره برای همیشه بسته میشه. چند روزی شوکه بودم. اما به خودم گفتم، وسط جنگه و مهم نیست. ممکنه فردا زنده نباشم. من تا روزی که ننداختنم بیرون همینجا می‌نویسم.


مدت طولانی هست که بی انگیزه شدم

این یادداشت رو دارم در دوره جنگ می‌نویسم و خب طبیعیه آدم در این دوره تمرکز نداشته باشه یا بی انگیزه بشه

اما منظور من وضعیت جنگی نیست

حتی منظورم شرایط افتضاح مملکت یا این حجم عظیم از بی‌آیندگی نیست

تقریبا از ابتدای ۱۴۰۴ هیچ فیلمنامه‌ای نتونستم بنویسم

البته این مشکل از چند ماه پایانی ۱۴۰۳ شروع شد و تقریبا شامل تموم ۱۴۰۴ میشه

صرفا هم مساله نوشتن نیست

هیچ پروژه، فیلم یا برنامه‌ای رو رغبت ندارم شروع کنم

یا خیلی وقتا شروع میکنم، اما خیلی زود، خیلی خیلی زود انرژی‌ام می‌خوابه و کار همون اوایل رها میشه

من اسم این وضعیت رو میزارم فرسودگی

و این متن در چند بخش در تلاشه به این سوال پاسخ بده که

چرا سعید در روزهای پایانی سال ۱۴۰۴ فرسوده است؟

تلاشم برای نوشتن این یادداشت برای نق زدن نیست

می‌خوام با پیدا کردن دلایل این فرسودگی

راهی برای برون رفت از این وضعیت پیدا کنم

با توجه به اینکه ایران ۱۴۰۴ طلایه‌دار خاورمیانه است و رتبه اول همه چیز رو داره

بی‌اهمیت‌ترین مشکلمون این روزا اینه که اینترنت قطعه و من دسترسی به بسیاری از اسنادی که روی وب داشتم ندارم

هر زمان که دسترسی‌ها برگشت

یک سری عکس‌ها، متن‌ها و جزییات به این یادداشت اضافه خواهد شد

همچنین با توجه به حجم زیاد داده‌ها در هر دوره زمانی

این یادداشت‌ها در چند بخش منتشر می‌شن

بخش اول مربوط به دوره مدرسه و پیش از دانشگاه است

بخش دوم مربوط به دوره دانشگاه است

بخش سوم مربوط به دوره پس از دانشگاه است

بخش چهارم که تحت عنوان راهکار برون رفت از فرسودگی منتشر خواهد شد، مربوط به جمع بندی من از وضعیت امروزم خواهد بود.

در نهایت باید بگم، این مجموعه یادداشت‌ها خیلی شخصی‌ان و بیشتری برای خودم نوشته میشن

اما گفتم شاید براتون دیدن یادداشت‌های یک نفر دیگه از نحوه مانیتور کردن خودش جالب باشه

و خب کلا ابایی از به اشتراک گذاشتن زندگیم با بقیه آدم‌ها ندارم (این یادداشت‌ها صرفا تمرکزشون بر مساله کاری هست)

این شما و این، یادداشت اول چرا سعید فرسوده شده؟

  • تا پایان دوره راهنمایی

من تا ده سالگی اندیمشک و دزفول زندگی می‌کردم. اما از یک سنی به بعد برای داشتن امکانات بیشتر به کرج مهاجرت کردیم. راستش یک وقت‌هایی فکر می‌کنم چقدر تصمیم مهمی پدر و مادرم در اون سال‌ها گرفتن و بنظرم اون تصمیم، نسبتا موفق بود. قطعا مهاجرت به یک شهر بزرگتر و با امکانات بیشتر خوب بود. اما شاید بین تهران و کرج، تهران از جهت‌هایی بهتر یا بدتر می‌تونست باشه.

اولین چالش مهم زندگی من، پذیرفته نشدن در تیزهوشان بود. راستش بدون سوگیری بخوام بگم، من درسم توو مدرسه خوب بود و یه مقداری عجیب بود که آدمایی که درسشون از من پایین‌تر بود همه قبول شدن، اما من قبول نشدم. یادمه اون سال‌ها خیلی حسرت میخوردم و ناراحت بودم از این موضوع و به همین دلیل، تلاش زیادی برای متمایز بودن انجام دادم. به این معنا که در دوره راهنمایی تلاش زیادی برای تاپ بودن درسم داشتم. دروغه اگه بگم شاگرد اول کلاس بودم، اما شاگرد دوم یا نهایت، شاگرد سوم اون کلاس بدون هیچ شکی من بودم. کم کم هم به عنوان یک مهاجر پذیرفته شدم، چون قدم بلند بود و ته کلاس می‌نشستم و به بچه‌ها هم درس می‌رسوندم، دوستان خوبی هم داشتم ته کلاس که همیشه با هم از هر دری حرف می‌زدیم.

معمولا ساعت‌های مدرسه زیر میز کتاب می‌خوندم و به خوبی یادمه کل جلد آخر هری پاتر رو زیر میز و در ساعت مدرسه خوندم.

چون درسم خوب بود و آدم آرومی بودم، معلما و مبصرها چیزی نمی‌گفتن و من به راحتی مجله دانشمند یا روزنامه‌ ورزشی‌ام رو می‌خوندم. همون موقع هم معروف بودم به اینکه سعید اطلاعات عمومی بالایی داره و همه چی میخونه.

خوندن کتاب و دیدن مستند و برنامه‌های علمی بخش مهمی از برنامه اون روزهای من بود. ژول ورن هم نویسنده‌ای بود که به شکل جالبی موضوعات علمی رو به شکل داستان روایت می‌کرد.

حتی یادمه با یکی از دوستام که بعدها حتی لیسانس نتونست بگیره و از دانشگاه اخراج شد!  قرار گذاشته بودیم که مخترع بشیم (البته دوستم واقعا آدم خفنی بود و سر این آوانگارد باز‌ی‌هاش از علم و صنعت اخراج شد)

 یادمه چند بار برای وارد شدن به جایی در خیابان فروغی کرج به نام پژوهش سرای دانش آموزی معلم اقدام کردم، اما فعالیت خاصی نداشتن و عملا موفق نشدم کار خاصی بکنم. من دوس داشتم مخترع شم، اما مسیری براش حداقل در کرج وجود نداشت.

اون سال‌ها چند بار با بدشانسی از راهیابی به المپیاد مدرسه بازموندم. مثلا ۵ نفر می‌خواستن و من با بدشانسی ۶ ام شدم! راستش برام خیلی مهم بود بعد از عدم راهیابی به تیزهوشان دوباره خودم رو ثابت کنم و بگم، من چقدر خاص و خفنم!

البته که بیشتر از اون حوصله‌ام هم از مدرسه سر می‌رفت و خیلی همه چی برام بی‌مزه و ساده و ابلهانه بود.

در نهایت سوم راهنمایی موفق شدم و در استان رتبه دوم المپیاد رو گرفتیم (لازم به ذکره، این المپیادها خیلی کوچکتر و بی اهمیت‌تر از المپیادهای اصلی که در دوره دبیرستان برگزار می‌شدن بودن)

اون دوره از المپیاد به شکل عجیبی به صورت گروهی و تیمی برگزار میشد و تیم ما که یه جورایی تیم دوم مدرسه بود، از تیم اول هم بهتر نتیجه گرفت.

من از همون سال معروف شدم به اینکه می‌تونم سوال‌ها رو فضایی حل کنم!

چرا؟

چون داخل المپیاد یک سوال عجیب بود که حلش عملا بلد بودن انتگرال نیاز داشت (ما سوم راهنمایی بودیم!)

و نصف صفحه راه حلش بود

اما من با یک راه حل خلاقانه و در نیم خط حلش کردم

دبیرامون که از راه حل خلاقانه من ذوق کرده بودن

من رو می‌آوردن جلوی تخته و با ذوق و شوق مبنای راه حلم رو توضیح می‌دادن و میگفتن

گاهی خلاقیت بیشتر از هر تکنیک و توانایی جواب میده.

شاید همون لحظه بود که مبنای یک سعید خلاق در ذهنم شکل گرفت.

  • اختراعات

با آغاز دوره دبیرستان در مدرسه ملاصدرای کرج شرایط برام تلخ‌تر پیش رفت.

حالم از مدیر اون مدرسه، اکثر معلم و بچه‌هاش (طبیعتا نه همشون) بهم می‌خورد و هیچ رغبتی برای درس خوندن نداشتم. اما خب می‌خوندم دیگه. کار دیگه ای‌، نداشتم.

همزمان تلاش می‌کردم با ساخت کمک فنرهایی که از بالا پایین شدن برق تولید میکنن اولین گام جدی و واقعی زندگیم رو بردارم و اختراع کنم!

یادمه طرح رو برای جشنواره خوارزمی فرستادیم، اما انقد ابتدایی و بچه‌گانه بود که طبیعتا رد شد! حقیقت اینه که ما هیچ کمکی نداشتیم و صرفا می‌خواستیم با یک سرنگ نشون بدیم این کمک فنر‌ها چجوری کار میکنن!

همه اونجا یه سری کارمند بودن

یادمه همیشه دم دفتر دبیرا بودیم تا باهاشون راجع به ایده‌هامون حرف بزنیم و ازشون کمک بگیریم

پسر مدیر مدرسه مهندسی مکانیک می‌خوند، مسئول آزمایشگاه، دبیرای فیزیک و …

هیچکس، هیچ کمک و مشورتی به ما نداد.

اما من و یکی از دوستانم به مسیرمون ادامه دادیم

  1. ساخت نیروگاه با استفاد از لوله مویی
  2. حمال هلیومی (شنیده بودم هلیوم سبکه، میخواستم داغش کنم با یه المنت تا وسایل سنگین خونه رو جا به جا کنیم)
  3. گرفتن برق از لاستیک خودروها

تنها تعدادی از ایده‌های ما بودن. ما اون‌ها رو با کمترین امکانات ممکن، یعنی با استفاده از نرم افزار Paint  می‌کشیدیم و همه جا پرزنت می‌کردیم.

حتی یادمه به یک ایمیل که از توو مجله دانشمند پیدا کرده بودم پیام دادم و گفتم

آقای فرشاد اشکبوس، من یک طرح  دارم برای ساخت سیستم جلوگیری از تصادفات رانندگی با استفاده از قطب‌های هم نوع آهنربا (حالا قضیه چی بود؟ ما تازه درسمون به آهنربا رسیده بود و من توو ذهنم، دنبال انجام کارهای خلاقانه با آهنربا بودم)

البته ماجرا به ایران محدود نبود

اون روزها کارم این بود که وقتی از مدرسه برمی‌گشتم پای سیستم بشینم و به جاهای مختلف سرتاسر دنیا ایمیل بدم. تصورم این بود شاید اون‌ها از ایده‌هام خوششون بیاد و کمکم کنن اجرایی‌شون کنم

ایرباس

تمام خودروسازی‌ها (از بنز تا فورد و جی ام و تویوتا و …)

انستیتوهای فیزیک و …

حتی یادمه یه ایجنت اختراع در آمریکا بهم گفته بود، باید راجع به پیشنهادت فکر کنم

اما خب اکثر جاها طبیعتا هیچ جوابی ندادن یا سعی می‌کردن این نوجوون علاقه مند رو به جاهای محلی ارجاع بدن و احتمالا کلی بهم خندیده بودن

اما من ناامید نمی‌شدم

یکی دو نفر که از سال بالایی‌های مدرسه دانشجوی فیزیک بودن (اسم یکی شون یادمه یوسفی بود که یادمه فیزیک بهشتی می خوند) الان نت بسته است. اما چند سال پیش یادمه چک کردم دیدم مرکز پژوهش‌های بنیادی داره دکترای فیزیک می‌خونه

یادمه با اون تلاش کردم لینک بزنم و کمک بگیرم

اما نشد

اما نمی‌شد هیچ جوره توو اون دبیرستان ملاصدرای شیرازی کوفتی

توی کرج لعنتی به جایی رسید

راستش من تا همین چند وقت پیش از کرج متنفر بودم

تهران تنها شهری یه در ایران که ممکنه توش بشه شکوفا شد در یه سری زمینه‌ها

چه بپذیریم

چه نپذیریم

در اون سال‌ها کرج نه دانشگاه خوبی داشت و نه امکانات بالایی

یادمه با بدختی بین کلاس‌های مدرسه با تلفن کارتی تلاش می‌کردم به اساتید دانشگاه‌ها زنگ زدم

چون ما هر روز، شنبه تا پنج شنبه مدرسه بودیم و زمانی نمی‌موند که به تلفن ثابت دفتر اساتید دانشگاه‌ها زنگ بزنیم

یادمه تموم سایت دانشگاه‌ها رو زیر و رو کردم

یه لیست درست کردم و به اساتید زنگ میزدم و کمک میخواستم

یادم نمیره برای همون طرح سیستم ضدتصادف با آهنربای همنام وقتی داشتن شوخی می‌کردن پشتم پسرهای در سن بلوغ! با تلفن کارتی زنگ زدم به استاد دانشگاه علم و صنعت

استاده که خوش شانس بودم و تلفنش رو جواب داد بهم گفت: باید کتاب الکترومغناطیس فلانی رو بخونی. ولی منم نمی دونم چی میگه و بهتره به جای این کارا، درس و مشقت رو بخونی! بعد که دانشجو شدی بیا ببینم چی میگی!

یادمه دانشجوی دکترای مکانیک سیالات دانشگاه آزاد کرج که یکی از دوستام معرفی کرده بود واسه این طرح برق گرفتن از کمک فنر بهم گفت، اون خودش هم سیالات رو نفهمیده!!! و برای استخدام شدن داره دکترا میگیره. یادمه خیلی نسبت به ادامه تحصیل ناامید شده بودم. حداقل در دانشگاه آزاد که میدونستم خبری نیست.

عابد معتصمی از سال بالایی های ما در مدرسه و از بچه های مکانیک امیرکبیر بود. انقد همه میزان پشتکارم رو می‌دیدن که مدیر گفت، بیا از این مشورت بگیر. حتی یه روز هم معتصمی بهم گفت بیا امیرکبیر، اما هیچی به هیچی.

جالبه که معتصمی که ظاهرا برای ادامه تحصیل مکانیک رفته بود آمریکا الان پیچ آشپزی زده در یوتیوب!

همه این‌ها رو گفتم که به اینجا برسم که

قطعا هیچ کدوم از اون ایده‌ها نمی‌شدن و همه ابلهانه بودن

اما اگر کسی بود تا من رو درست هدایت کنه

شاید امروز سعید با اون حد از پشتکار داشت واقعا چیزی اختراع میکرد

اما ایران جایی برای این قرتی بازی‌ها نیست

این چیزا خیلی لوکسن

از این سرزمین نفرین شده هیچی و هیچکس درنمیاد!

  • آشنایی با سیاوش عقدایی

به دلیل نقش پررنگی که این آدم در ادامه زندگی من ایفا می‌کنه

و نقش که در تغییر مسیر زندگی سعید داره، اون رو در یک سرفصل جدا آوردم

وگرنه میشد سیاوش عقدایی رو در همون بخش اختراعات دسته بندی کرد

یادمه یک روزی در دوم دبیرستان، دبیر ما غایب بود. سیاوش عقدایی که ۷ سال از ما بزرگتر بود و اون موقع در شرکت‌های نفتی خارجی کار میکرد اومده بود یه سر به مدرسه سابقش بزنه

ناظم سیاوش عقدایی رو میندازه توو کلاس ما و میگه سرگرم کن بچه‌ها رو

سیاوش هم که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، از خودش گفت

از اینکه مدال نقره خوارزمی

و مدال طلای جشنواره اختراعات ژنو داره

از اینکه دلش یه زندگی متفاوت می‌خواست و حالش از مدرسه و دانشگاه همیشه بهم میخورده

بهمون گفت عین ماتریکس و سکانس معروف نئو و مورفیوس

دو تا قرص میخواد بذاره جلومون

قرص قرمز یا آبی؟

میخوایم یه زندگی عادی داشته باشیم؟

یا چشمامون رو باز کنیم و یه زندگی متفاوت داشته باشیم؟ اون به ما قول هیچ چیز بهتر یا بدتری نداد. فقط قول داد اینجوری با زندگی واقعی آشنا میشیم و می‌تونیم بفهمیم، ته سوراخ خرگوش چقدر می‌تونه عمیق باشه

من که همیشه خدا دنبال یه زندگی متفاوت بودم

اون آدم و اون لحظه رو هیچ موقع فراموش نکردم

من اون سال، یکبار برای همیشه انتخابم رو کردم و تصمیم گرفتم

تا ته سوراخ خرگوش برم و ببینم

تهش چقدر عمیقه

  • فعالیت های غیردرسی در مدرسه

من از هر حربه‌ای برای انجام فعالیت‌های غیردرسی در مدرسه استفاده می‌کردم. اهل ورزش یا شورای‌های دانش آموزی نبودم، اما در نمایشگاه مدرسه مسئول غرفه سیاسی بودم و در ماه‌ها پیش از انتخابات سال ۸۸، در انتخابات مدرسه ما تقلب شد و گروهی صندوق رای رو برداشتن و همه آرا رو با جومونگ پر کردن!

اون سال‌ها در نشریه مدرسه می‌نوشتم، وبلاگ سیاسی داشتم و زمان زیادی از تایم رو سعی می‌کردم با حضور در کتابخونه و آزمایشگاه مدرسه بگذرونم.

یک اتفاق خیلی مهم زندگی من در تابستان سالی که از اول دبیرستان به دوم دبیرستان می‌رفتم رخ داد. اون سال در یک تابستان ۳ بار دست و پام شکست! (راه می‎‌رفتم یه جاییم می‌شکست) و همین مساله موجب شد بالاجبار با ورزش خداحافظی کنم و به زور کتابخون بشم.

کتاب های دن براون رو در این دوره خوندم.

از قبلش هری پاتر و سایت دمنتور رو خیلی دنبال می‌کردم.

اما اون روزها با توایلایت و سایت توایلایت دات آی آر آشنا شدم و بخش زیادی از تایمم به خوندن این کتاب‌ها و خوندن آثاری مثل کیمیاگر و … می‌گذشت.

من یک کتاب عامه پسند خوان واقعی در اون روزها بودم

البته کتاب‌های جدی مثل صدسال تنهایی مارکز هم می‌خوندم، اما اعتراف میکنم جذبم نمی‌کرد و چیز زیادی نمی‌فهمیدم. هنوز یادم نمی‌ره سعید ۱۶ ساله بدون هیچ پایه‌ای می‌خواست انسان و سمبول‌هایش یونگ رو بخونه و بفهمه!

تا اینکه یه روز به خودم گفتم

من که بالاترین نمره کلاس رو در زنگ انشا می‌گیرم

چرا من یک رمان ننویسم؟

و شروع کردم به نوشتن رمان شاید واقعیت

  • شاید واقعیت

چون با یک رمان ۳۰۰ خورده‌ای صفحه سر و کار داریم که بنظرم دانسته‌های بسیار زیادی رو راجع به سعید ۱۶، ۱۷ ساله مشخص می‌کنه، من بخش‌هایی از این رمان رو که همین چند رو پیش پس از ۱۵ سال خوندم اینجا به اشتراک میذارم. رمانی که از نیمه دوم سال ۸۸ تا حوالی تابستان سال ۸۹ نوشته شده.

خلاصه داستان:

سپهر، پسری هم سن و سال سعیده که از مدرسه حالش بهم میخوره. شرایط در مدرسه به قدری براش سخت میشه که دنبال راهی برای خروج از این وضعیت می‌گرده و این راه، پیدا کردن راز دنباله اعشاری عدد پی هست. اون پس از این کشف به یک جزیره مخفی برده میشه که مکانی برای نخبه‌ترین آدم‌های جهانه. این آدم‌های خاص میخوان جهان رو از راز این جزیره با خبر کنن، اما صاحبان جزیره که در حقیقت رئوس هرم قدرت در جهان هستن مخالفن و در نهایت، سپهر زنده از جزیره بیرون میاد، اما صاحبان جزیره موفق میشن داستان رو مسکوت بذارن و جزیره رو که در مثلث برمودا قرار داشت، برای همیشه ببندن.

کارکتر سپهر درون داستان دقیقا خود سعید هست. با اختلاف ارزشمندترین بخش‌های داستان اون بخش‌هایی هستن که به شرح زندگی و احساسات خودم در اون روزها می‌پردازم.

عدم موفقیتم و تلاش مداوم برای تغییر مختصات زندگیم

اینکه می‌خواستم خودم رو جدا کنم از بقیه

و چقدر از اون احمق‌هایی که همکلاسی ام بودن نفرت داشتم

چه سطح متفاوتی از تلاش رو داشتم

و چقدر

چقدر

این نفرت از زندگیم همیشه موتور محرکم برای تلاش کردن بوده

خوب یادمه چقدر از دبیر عربی‌مون، رضایی

و مدیر اون طویله‌ای که توش درس می‌خوندم، صیادی بدم می‌اومد

شاید واقعیت

راجع به خیالات و آرزوهای سعید ۱۶ ساله است

راجع به بحران بلوغ و نوجوانیش

سپهر تلاش می‌کنه راز عدد پی رو پیدا کنه و شرایط زندگیش رو تغییر بده

سعید تلاش می‌کنه رمان بنویسه و شرایط زندگیش رو عوض کنه

من همیشه با استرس دائمی اینکه ازم سوال بپرسن مواجه بودم

استرس همیشگی امتحان و اینکه توش خوب نباشمماجرا و جرقه اصلی داستان از نفرت سپهر از همکلاسی‌هاش شروع شد. در شرایطی که اون کتاسب درسی نداشت و دوستاش اشتباهی برده بودنش، بهش تقلب نرسوندن و سپهر مضحکه خاص و عام شدم.

سعید همیشه دلش می‌خواسته آدم خاصی باشه

و تمام استراتژی‌های زندگیش رو بر این پایه چیده

اما الان می‌بینه یه آدم عادیه. حتی از آدم‌های عادی هم بدتره و عین خر توو گل گیر کرده! شاید همین ماجرا باعث فرسودگیش شده

حس می‌کردم در ضمیمه روزنامه همشهری، قسمت جملات قصار، گنج معرفت رو پیدا کردم. بخاطر همین در جای جای قصه این جملات قصار رو به زور می‌چپوندم.

دایره واژگانی اندک و توصیفات مکانیکی کتاب به شدت توو ذوقم میزد. البته هنوزم این مشکلات رو دارم. بخاطر همین از اون به بعد هرگز حاضر نشدم رمان بنویسم دیگه. من در رمان نوشتم هیچ استعدادی ندارم.

بعد از نوشتن این رمان حسابی توو اینترت گشتم و زنگ زدم به چنتا ناشر تا شاید چاپ کنن کتابم رو.

فقط ققنوس و نشر در دانش بهمن گفتن کار رو بیار (بقیه می‌گفتن پولش رو خودت بده، چاپ می‌کنیم!)

بردم برای هردو

آمدن به تهران و دادن رمانم به نشر ققنوس! و فردی به نام آقای طهوری در اون سن ۱۷ سالگی برام اولین قدم برای وارد شدن به بزرگسالی بود.

اولین باری بود که خودم تنها از متروی تهران-کرج استفاده می‌کردم. به جایی در حوالی میدان انقلاب رفتم

اسم آقای طهوری رو اشتباه گفتم

و وارد اتاقش شدم

با تعجب به حجمی از کاغذ که سیاه کرده بودم خیره شد

با خنده گفت، جز خودت به کسی هم دادی بخونتش؟ دوست دختری؟ کسی؟

من که اون موقع فازم خیلی متفاوت بود و انصافا فضای کشور هم کمی فرق میکرد، با خشم بهش گفتم:

ینی میگید من دوس دختر دارم؟!!!

اونم خندید. کمی ورق زود و گفت، چی خوندی؟

و منم لیست کتاب‌هایی که اون ایام خونده بودم رو گفتم، اونم گفت، من رمانت رو می‌خونم، ولی احیانا فکر نمی‌کنی که:

تو نسبت به کتاب‎‌هایی که خوندی احساس دِین می‌کنی؟! و میخواستی یه جور دیگه بیانشون کنی؟

سال‌ها از اون حرف میگذره، اون موقع می‌گفتم چقدر یارو بی شعوره، اما امروز می‌گم هیچکس به خوبی اون نتونسته بود کارم رو تحلیل کنه. چند هفته بعد هم زنگ زدم و گفت خونده و رغبتی برای چاپش ندارن. ازش خواهش کردم برام متن رو پست بکنه که نکرد البته.

و من نگران بودم که نکنه میخوان کارم رو بدزدن!!! (لطفا زیاد به خودبزرگ بینی‌هام نخندید)

  • فقط دنبال مفری برای فرارکردن از اون خراب شده میگشتم

من پدر و مادرم رو بسیار دوست دارم

اما حداقل در اون سال‌ها حرف مشترکی باهاشون نداشتم

در نتیجه خانه هم عین مدرسه برام جایی بود که دلم نمی‌خواست اونجا باشم

البته ماجرا محدود به خانه هم نمیشه

محیط شهری و کلاس‌های فوق برنامه هم چنین وضعیتی داشتن

به جای باشگاه ورزشی یا کلاس موسیقی ترجیح می دادم وقتم رو صرف اختراع کردن بکنم!

به عبارت دیگه

سعید از بودن در هیچ جایی لذت نمی‌برد

این شد که سعید انقدر خیال پرداز شد!

و ترجیح داد به خیالش پر پرواز بده

البته یک عامل دیگه هم بود

  • تلویزیون

بچه‌ها در مدرسه بهم می‌گفتن تله تکست!

چون همه‌اش پای تلویزیون بودم و آمار همه فیلم و سریال و برنامه‌های جذاب تلویزیون رو داشتم

من با تلویزیون بزرگ شدم و تلویزیون مهمترین سرگرمی اون سال‌های زندگیم بود

من خیلی سینمایی نبودم هرگز راستش! اما تلویزیون سال‌ها دریچه‌ای رو به خیال بود برای من

پس از عدم توفیق در اختراع کردن و نوشتن یک رمان خوب

پس از اینکه حس کردم همه درها به روم بسته شده

  • کنکور

سال کنکور فقط درس خوندم. میخواستم به همه نشون بدم چقدر آدم با اراده و خفنی‌ام و دوباره می‌تونم همون پسر درس خونی بشم که بودم.

اگه این چند سال اخیر هم نمره‌هام افتضاح بودن و افت زیادی داشتن واسه این بود که نمی‌خواستم یه خرخون بی مزه باشم

راستش انتظار داشتم رتبه‌ام خیلی بهتر شده و حس می‌کردم تلاش خیلی بیشتری داشتم

اما نشد. یه ذره حس کردم ماجرای آزمون تیزهوشان بازم تکرار شد

رتبه‌ام ۴۷۰۰ منطقه شد

فقط مکانیک زدم

چرا؟

معلومه، چون می خواستم اختراعاتم رو به سرانجام برسونم!

مکانیک زنجان دولتی یا مکانیک علوم تحقیقات؟

درد تهران نبودن و امکانات کم شهرستان همیشه آزارم میداد

پس مکانیک علوم تحقیقات رو انتخاب کردم

و بلاخره اومدم تهران

اما در کنارش به سینما هم علاقه‌مند شده بودم و تابستون پس از کنکورم فیلم زیاد دیدم.

شاید یکی از مهمترین فیلم‌ها فیلم عشق دوربین کیشلوفسکی بود. فیلمی درباره آدمی که مجذوب دوربین فیلمبرداری میشه. همونجوری که شاید سال‌های بعد من مجذوب شدم!

اواخر اون تابستون یک فیلمنامه به نام حرکت ساکن نوشتم.

  • حرکت ساکن

یکی از کارهایی که در اون تابستان پرتراکم پس از کنکور انجام دادم این بود که فیملنامه‌ای که در تمام سال کنکور مشغول فکر کردن بهش بودم رو نوشتم. بذارید رک باشم، به نسبت اون رمان قبلی که بهش اشاره کردم، این فیلمنامه خیلی پایین‌تره.

سه خطی:

داستان چنتا پسر حدودا ۲۰ ساله است که دارن با هم حرف‌های عنگیزشی!!! میزنن و میگن، باید رویاپرداز بود و تلاش کرد و … تهش اما سر شوخی دو تا شون با هم داشتن یکی دیگه از بچه‌ها رو به کشتن می‌دادن. یک تنگ ماهی هم وسط داستان هست که وسط آشوب‌های پایانی قصه و در حالی که داره تنگ می‌افته یه دستی از غیب میاد بیرون و نمیذاره ماهی بمیره. از این فازا که خدا مراقبمونه و خودش اتفاقات رو رقم میزنه و …

اون بخش‌هایی از رمان شاید واقعیت که خیلی خوب بودن، روزنگاری اون تایم‌های زندگیم بود. وگرنه از وقتی وارد جزیره میشد قصه تبدیل به یه داستان افتضاح و شعاری میشد. جالبه که خودم در اون سن و سال فک می‌کردم اتفاقا از تایمی که وارد جزیره میشن عالیه و تا قبلش اضافه کاریه. در فیلمنامه حرکت ساکن مشکل اینه کلا شعاریه و همون بخش روزنگاری رو نداره دیگه حتی.

از این نوجوون و جوون‌هایی بودم که الف رو یاد گرفتن و با همون یه حرف و در حالی که در واقع هیچی بارشون نیست، شروع می‌کنن به موعظه بقیه. بابا تو نه زندگی کردی، نه چیزی خوندی و نه هیچی.

چه مرگته نطق میکنی. مگه مجبوری!

البته از نقش یک نفر دیگه هم در اون روزهای زندگی سعید نمیشه گذشت. ایمان سرورپور که مشاور کنکور بود و بعدا فهمیدم همه چیش خالی بندیه. نه مدرک دانشگاهی واقعی داره و نه سفیر یونیسفه و نه هیچ چیز دیگه‌ای. ایمان سرورپور آیکون اون روزهای زندگی سعید و بحث‌های بی سر و ته روانشناسی زرد و انگیزشیه.

از چیز دیگری که به هیچ عنوان نباید ازش غافل شم، جنس خاصی از اسلام لیبرال بود. همون چیزی که البته بی‌ربط با جنبش سبز که دو سه سال قبل از این فیلمنامه رخ داده بود نبود. یه جور شریعتی مدرن شده!!! شاید این همه تغییر جامعه ایران قابل باور نباشه، اما حتی تا همین ۱۰ سال پیش، چپ‌های مسلمان و شاگردان شریعتی انقدر منفور نبودن. منم راستش خیلی تحت تاثیر یک تله فیلم عجیب غریب به اسم وزنه‌های بی‌وزن بودم!

و هنوزم گاهی به حرفاش فک می‌کنم.

نقطه عطف این ماجراها هم می‌تونه ایمیل‌هایی باشه که به

به ده نمکی

حاتمی کیا

و میرکریمی دادم

که بیاید من رو کشف کنید که یه فیلمنامه شاهکار نوشتم (لطفا کم بهم بخندید)

و حتی اون وسط با دفتر فرمان آرا هم تماس گرفتم.


پانوشت: بعد از وصل شدن اینترنت یک عالمه لینک و عکس و فیلم باید اضافه کنم به این یادداشت. البته، اگر تا وبلاگه نپریده باشه تا اون روز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *