ESC را فشار دهید تا بسته شود

سعید چطور می‌تونه از فرسودگی خارج شه؟

پیش نوشت: این یادداشت پیش نوشت متفاوتی با سایر یادداشت‌ها خواهد داشت. چرا که سرویس وبلاگ بیان از دسترس خارج شده. من ۲۷۰ نوشته وبلاگ داشتم. ۹ سال بود که اونجا می‌نوشتم و همه‌اش

برای همیشه به تاریخ پیوست.

البته که بک آپ داشتم و انتظار چنین لحظه‌ای می‌رفت، ولی خب، خود این وضعیت، دقیقا وضعیتیه که زندگی و کار کردن رو در ایران بازنمایی می‌کنه. تو عملا اگر از مسیر و کار کردنه لذت نبری، منطق دیگه‌ای کار کردن نخواهد داشت. چون قرار نیست هیچ نتیجه‌ای در انتظارت باشه و قراره همه‌ی کارهات یه روز دود شه و به هوا بره.

به هر حال، این مجموعه یادداشت، بزرگترین ثمره این تعطیلات جنگی (از ۹ اسفند تا ۱۵ فروردین) برای من بود. وسط نوشتن این یادداشت بودم که وبلاگم پرید و به همین دلیل، همون ساختاری که از قبل می‌خواستم برای این یادداشت داشته باشم (با لینک و …) پی گرفتم. ولی خب متاسفانه چون وبلاگ پرید خبری از عکس‌ها و لینک‌ها و … نیست.

این یادداشت چهارمین و آخرین یادداشت از مجموعه یادداشت‌هایی هست که به سوال

چرا سعید فرسوده شده؟ ۱

چرا سعید فرسوده شده؟ ۲

چرا سعید فرسوده شده؟ ۳

پاسخ میده

راستش به طرز غریبی با زیر و رو کردن گذشتم حال بهتری پیدا کردم. البته شاید دلیلش کمی سمی بنظر برسه، اما خب وقتی بدون نوستالوژی بازی و سوگیری بررسی کردم دیدم:

هیچ موقع در تمام این ۳۲ یا ۳۳ سالی که زندگی کردم خوشحال نبودم. به عبارت بهتر، حالم همیشه به این بدی و بعضی وقت‌ها بدتر از الان هم بوده. پس جای شکرش باقیه که روند منفی نداشتم. این نبوده که قدیم حالم خوب بوده و الان بد شده باشه. از طرفی به خاطر جنگ همه حالشون بده. پس من تنها آدم روی دور بدشانسی این دنیا نیستم و دورتا دورم، حداقل ۹۰ میلیون نفر (به جز تعدادی آقا زاده) آدمن که حالشون مثل همیشه خودم بده.

در ادامه با توجه به سه یادداشت قبلی قصد دارم به این سه سوال پاسخ بدم:

  1. سعید چرا جون کار کردن نداره و فرسوده شده؟
  2. سعید چه آورده‌هایی کسب کرده در این مسیر فرسودگی؟
  3. سعید چطور می‌تونه از فرسودگی خارج شه؟

و اما اولین سوال

چرا سعید جون کار کردن نداره و فرسوده شده ؟

  • این همه سال نشد، بازم قرار نیست بشه

یکی از مهمترین و البته تلخ‌ترین مسائلی که من و احتمالا همه باهاش مواجه‌ایم، خاطرات تلخ گذشته است. اینکه یه عالمه تلاش کردیم نشده و … سن داره میره بالا، شرایط اقتصادی ترسناکه و همه دارن فشار میارن که داری چه غلطی می‌کنی دقیقا با زندگیت. در این شرایط چرا سعید فکر می‌کنه و انتظار داره بتونه، نتیجه متفاوتی با این سال‌های اخیر زندگیش رقم بزنه؟

سعید تا به امروز هیچ دستاورد واقعی کسب نکرده و عمیقا با بحران دستاورد مواجه هست. چرا انتظار داره بتونه این روند رو بشکنه و یک دستاورد ملوس کسب کنه؟

پرسیدن مداوم این سوال‌ها از خودم باعث میشه جون کار کردن نداشته باشم.

  • قاطی شدن کار و تفریح

یک مساله‌ای که خیلی من رو فرسوده کرد، قاطی شدن کار و تفریحم بود. سینما صنعت سرگرمیه و خیلی احمقانه است، به یکی بگی وقتی داری برره می‌بینی، داری کار میکنی و درس میخونی (این دقیقا وضعیت من موقع نوشتن پایان نامه ارشد بود) حالا این البته صرفا یک وجه از ماجراست. من سال‌هاست از فیلم دیدن لذت نمی‌برم و بیشتر کاری می‌بینم فیلما رو. خیلی وقته از روی هوا و هوس نفسانی، فیلم نمی‌بینم. یهو حشری نمیشم که کتاب بخونم یا فیلم ببینم!

برای لذت اینکار رو نمی‌کنم. مدل این زن و شوهرا شدم که بارها با هم هم‌آغوشی کردن و دیگه هیچ ذوقی برای کشف کردن همدیگه ندارن! همین وضعیت در کارهایی که نوشتم و ساختم هم وجود داره‌ها. ینی اون موقع‌هایی که روو فرم نیستم، خیلی آثار مکانیکی و مهندسی شده از آب درمیان.

از طرف دیگه خیلی تفریح کردن بلد نیستم و اصن نمی‌دونم دقیقا چیه. وسط مهمونی، موقع بازی کردن حوصله‌ام سر میره و مدام به فکر اینم که چجوری می‌تونم از اینجا جیم بزنم. اصلا هم موضع‌ام روشن فکرانه نیست‌ها. صرفا حوصله‌ام سر میره و برام زیادی ابلهانه است. همین.

راستش حس می‌کنم به کار کردن اعتیاد دارم

البته ماجرا پیچیده‌تره. اونی که کارش هنره زندگی و کارش معمولا خیلی با هم تنیده است و اصلا نباید نگاه کار کارمندی بهش داشت. ولی به هر حال، تفریح نداشتن و کار کردن بی‌ثمر هم حتما یکی از دلایل مهم فرسودیگه سعید هست.

اصلا مشغله‌های زیادی نمی‌شناسم که  در حین انجام اون‌ها صدای ذهنی سعید خفه بشه و سعید به چیزی غیر از کار فکر کنه!

  • لایف استایلی که بهش نرسیدم

این رو البته میشد در قالب این همه سال نشده، بازم قرار نیست بشه دسته بندی کرد، اما چون یک نمود متفاوت و جلو چشم‌تری هست اون رو در یک قالب جدا دراوردم.

من دوست داشتم در این سن و سال پول دربیارم، هر شیش ماه یک جا زندگی کنم و بتونم بخش‌های مختلفی از دنیا رو بگردم. به عبارت دیگه جنس خاصی از سفر رفتن، یکی از مهمترین و معدود تفریحات زندگیمه. دوست داشتم هرچند وقت یکبار، کوله پشتیم رو بردارم،‌ برم دنیا رو بگردم. وقتایی هم که ایرانم فیلم و سریال و برنامه تلویزیونی و رادیویی‌ام رو بسازم و اصلا این سفر رفتن‌ها هم یک عالمه خوراک برای کار کردن در اختیارم بذاره.

الان به اطرافم نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم

این زندگی که امروز من دارم چقدر به اون زندگی رویاییم نزدیکه؟

البته که اوضاع باز از سال‌های پیش بهتره‌ها! ولی بازم شرایط اصلا جوری نیست که فکر کنم روزی قراره به این وضعیت برسم.

  • پول

مهمترین دلیل بین تمام دلایل، قطعا همینه. پول و پول و پول.

آدم وقتی برای خدمتی که داره انجام می‌ده، وقتی برای محصولی که داره تولید می‌کنه پول متناسبی دریافت نکنه، عملا نمی‌تونه در اجتماع حضور داشته باشه و این عدم حضور، اعتماد بنفس و اصلا هویت آدم رو نابود می‌کنه. ماجرا اینه که من در تمام این سال‌های کار کردنم هرگز درآمد خوبی نتونستم کسب کنم.

رادیو که اصلا برآوردش شوخی و در حد چندرغاز بود.

تلویزیون تمام دو سال ۹۷ و ۹۸ عملا حقوق نگرفتم.

یک عالمه استارتاپ به ثمر ننشسته و درنتیجه پول بدست نیومده وجود داره در زندگی من.

آخرین برای که در تلویزیون حضور داشتم، یعنی ۱۴۰۱ باز هم رییس شبکه پول‌ها رو بالا کشید و نداد! و تهیه کننده برنامه از جیب شخصی خودش بخشی از پول ما رو داد (حتی همون پول هم مزه نداد، چون یه نفر از جیبش مجبور شده بود خرج کنه).

چند فیلمنامه سینمایی و سریال نوشته شد و هیچ کدوم فروش نرفتن و به پول نرسیدن (تازه یک عالمه دوست هم دارم که قرارداد داشتن و پولشون رو ندادن، حالا من که این وسط اصلا کارم به اون جاها نکشید!).

باباکرم نه تنها برام درآمد نداشت، که یک دفترچه قسط بود که در طی این سال‌ها صرفا پول ریختم توش.

چند سال پیش، وسط بحران‌های سال ۱۴۰۰ یک پادکست ساختم که درباره نویسنده‌ای بود که سکس چت می‌کرد و پول درمیاورد. فک کنم دیگه کم کم دارم به چنین لحظه‌ای در زندگیم میرسم واقعا!

  • متصور نبودن آینده کوتاه مدت مثبت

دیدید وقتی آدم فردا با تهیه کننده یا یه مدیر گنده جلسه داره

وقتی فردا قراره برنامه‌اش بره روو آنتن یا تئاترش بره روی صحنه چقدر انگیزه داره

منظورم البته صرفا تموم شدن ضرب العجل و این نیست که باید کار رو به موقع آدم آماده کنه. منظورم اینه وقتی حس می‌کنی پول، یه نفر یا بلاخره یه آینده نزدیک مثبتی در انتظارته، انگیزه داری، کار می‌کنی، چون با خودت میگی فردا مثلا رییسم می‌بینه و کلا با کاری که کردم حال می‌کنه

اما حقیقت اینه که هیچکس منتظر سعید نیست

هیچ تهیه‌کننده یا مدیر تلویزیون و پلتفرم و …

از اون بدتر اینکه

هیچکس منتظر یک فیلمنامه خوب نیست یا به زعم من، اصلا سواد فهمیدن یک فیلمنامه خوب رو ندارن

این ماجرا خیلی موثره.

همین الان هدیه تهرانی بگه از کارم خوشش اومده و پول فیلم هم خودش میاره

دو هفته‌ای سعید یه فیلمنامه سینمایی درجه یک کامل و ویرایش شده می‌نویسه و بهت تحویل می‌ده!

اما متاسفانه هیچ هدیه تهرانی منتظرم نیست.

  • فیلمساز اجتماعی

بنظرم در هر حرفه آدم‌‌های متفاوتی حضور دارن که الزاما نقاط قوت کارشون یکسان نیست.

یک فیلمساز ممکنه از نظر گرافیکی فیلم‌هاش شاهکار باشه و یکی دیگه از نظر نزدیکی به مسایل روز. من خیلی آرتیست نبوده و نیستم. ریشه‌ام رسانه بوده و نه هنر. این خیلی مهمه. اگر بخوام بین این طیف برای خودم جایگاهی قائل بشم، خودم رو نزدیک‌تر به فیلمساز اجتماعی می‌دونم.

البته مهمه قبلش یک تعریفی از این عبارت در ذهن خودم ارائه بدم، چون می‌تونه موجب سوتفاهم بشه. منظور من از فیمساز اجتماعی، فیلمسازانی هستن که نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی روز جامعه‌شون دارن واکنش نشون میدن. این ماجرا خیلی گسترده‌تر هست از آنچه که ما در ادبیات سینمای ایران تحت عنوان سینمای اجتماعی تعریف می‌کنیم و به جنس سینمای فرهادی و دنباله‌روهای اون سینمای اجتماعی گفته میشه. قیصر فیلم شاهکاریه از نظر من. اما یکی از دلایل اصلیش اینه که نبض اون روز جامعه ایران رو به خوبی داره. بنظرم کیمیایی کلا در دوره‌هایی (طبیعتا منظورم کیمیایی این سال‌ها نیست) به خوبی می‌فهمید که چی توی دل جامعه می‌گذره. کارکتر طرد شده و سرشار از خشونت قیصر، قرابت نزدیکی با طیفی از جامعه ایران داشت که اون روزها از قطار مدرنیته پهلوی عقب افتاده بودن.

البته که در هر دو طیف به نظر من فیلم‌های اجتماعی ضعیف زیاد داریم.

خروج حاتمی کیا، نیم شب مهدویان و فیلم‌های رسول‌اف و پناهی در سال‌های اخیر

برای فیلمساز اجتماعی بودن، اونم در این روزگار ایران دوره مناسبی نیست. چون هم از یک طرف بهت اجازه نمی‌دن در ایران خوانش درست و دقیقی از وضعیت داشته باشی، هم از طرف دیگه جشنواره‌های خارجی دنبال فیلم‌های صد در صد مخالف می‌گردن. خود جامعه هم به شدت دو قطبیه.

به عبارتی در کشور و وضعیتی که اگه بخوای طرف درست تاریخ وایسی (فیلم اجتماعی غیر شعاری و خوب تولید کنی) از هیچ جهتی آینده خوبی در انتظارت نیست، فیلم اجتماعی خوب ساختن اصلا شدنی نیست.

منظورم اینه که برای یک فیلمساز هنری حتما فضای امروز خیلی بهتر از فیلمسازیه که می‌خواد از متن جامعه حرف بزنه.

  • حجم فساد برام غیرقابل باوره

این اعتراف بسیار تلخیه، اما باید بپذیرم

من تصور کاملا اشتباهی از بازار فیلم و سریال ایران داشتم.

حجم فساد این بازار برام غیرقابل باوره.

البته که احتمالا همه مملکت همینه و چون من برای ورود به سایر بازارها تلاش نکردم در جریان نیستم. اما واقعا تنها چیزی که برای آدم‌ها در این بازار مهم نیست، کیفیت کاره.

پول، رابطه و هزار و یک کثافت کاری دیگه. سینما و سریال چرخه‌ مالی‌اش نمی‌چرخه، برای همین یه سری آدم، یه سری پول مشکوک رو میارن تا تمیز کنن. قرار نیست در چرخه سالم اتفاقی بیوفته. وضع سینمای پروپاگاندای حکومتی هم که مشخصه. راستش فکر می‌کردم با تلاش، قراره بلاخره بتونم خودم رو در این بازار جا کنم، اما دیدم تنها نیستم، یک عالمه آدم دیگه هم هستن که از من پشتکارشون بیشتره، اما نتونستن دووم بیارن. واقعا حیف از این همه استعداد و پشتکار جوون‌های ایرانی که داره در این شرایط حروم میشه.

  • برنامه سازی علمی در تلویزیون، چیزی که براش تربیت شدم و هیچ راهی بهش ندارم!

بدون تعارف، من بسیار بیش از اینکه صلاحیت داشته باشم امروز کارگردان و نویسنده یک فیلم یا سریال باشم، صلاحیت دارم سردبیر، مجری یا کارگردان یک برنامه تلویزیونی علمی باشم.

خیلی از دوستام بهم می‌گن ویکی پدیا و معتقدن سعید آدم‌ها و جاهای زیادی رو در ایران می‌شناسه (از پژوهشگاه و دانشگاه‌ها گرفته تا مثلا فلان اقتصاد دان که زمینه کاریش فلان چیزه). خب این ماجرا دو وجه داره. یکیش که علاقه شخصیم به کنجکاوی بوده و یکی دیگه‌اش، این بوده که تصور من این بود که چند سال بعد از اینکه داخل برنامه بقیه باکس داشتم، خودم برنامه خودم رو خواهم داشت و برای اون روز داشتم خودم رو آماده می‌کردم!

اما شرایط تلویزیون و صدا و سیمای امروز، حتی با تلویزیون و صدا و سیمای ۱۰ سال پیش هم خیلی تفاوت کرده. خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم، چرا همین امروز سعید نباید یک برنامه علمی جنجالی و جذاب داشته باشه؟

در همین ساختار فشل و احمقانه صدا و سیما

چرا نباید بشه یک اپیزود درباره سوسیس کالباس برنامه تولید کرد و به این سوال پاسخ داد که، آیا واقعا از گوشت سگ و گربه هم جایی از ایران سوسیس کالباس درست میشه؟

چیزی شبیه به نود ، اما درخصوص موضعات علمی. من ذوق داشتم واسه اینکه دوربین بردارم و کنکاش کنم در این ماجراها. اما دقیقا به همون دلیلی که دیگه نود فوتبالی امکان تولید نداره، یک نود علمی هم امکان تولید نداره.

چرا امروز نمی‌تونیم یک برنامه علمی داشته باشیم که واقعا بگرده دنبال آدم فضایی‌ها در ایران و با ایرانی‌هایی که ادعا می‌کنن آدم فضایی‌ها رو دیدن گفتگو کنه؟

جالب اینه که حتی پلتفرم‌ها هم روی خوشی به این برنامه‌ها نشون نمی‌دن (یا حداقل من موفق نشدم مجابشون کنم)!

  • سازوکار تبدیل شدن به کسی که فکر و جهان بینیش ارزشمنده

این ماجرا بنظرم مهمترین عامل در سخت بودن درآمدزایی از هنر هست.

ساز و کار پول درآوردن در دنیای واقعی چیه؟ (کاری به وضعیت بازار در شرایطی که همه چیز طبق رانت پیش میره ندارم، عجالتا از بازاری حرف میزنم که عرضه و تقاضای واقعی در اون جریان داشته باشه)

ما به کسی پول می‌دیم که بهمون خدمت یا کالایی بده که بقیه نتونن بهمون بدن.

یعنی ما وقتی کلیه درد می‌گیریم چرا به پزشک اورولوژیست پول می‌دیم و میریم پیشش؟

چون معتقدیم اون مثانه رو بیشتر از ما می‌فهمه و از پرهام، پسر خاله‌مون بیشتر سرش می‌شه که چه بلایی سر کلیه‌مون بیاره که خوب شه.

چرا به یه نجار پول می‌دیم؟

چون معتقدیم از خودمون و دختر عمه مهناز بهتر بلده با چوب کار کنه.

همونجوری که یه وکیل هم بهتر از ما قانون و سازوکارهای دادگاه رو می‌شناسه.

تا اینجا که توضیح واضحات بود. داستان وقتی جالب میشه که یکی بپرسه، چرا باید به یه آرتیست پول داد اصلا؟ اون دقیقا چه کاری رو بهتر از ما انجام میده؟

مثلا در حوزه سینما

یا داستان

یک آرتیست احتمالا می‌تونه روایتی از زندگی بهت ارایه بده که انقدر خوبه که هیچ جایی نمی‌تونی پیداش کنی.

به عبارت دیگه، یک آرتیست با زندگی سر و کار داره و در یک زمینه‌هایی ادعا داره که از همه، از همه زندگی رو بهتر می‌فهمه.

برگردیم به پسر خاله پرهام و دختر عمه مهناز

شاید اون‌ها براشون بدیهی باشه که کلیه یا نجاری رو خوب نمی‌شناسن، اما آیا انقدر براشون بدیهی است که سعید، یه بچه مزلف ۳۲، ۳۳ ساله دنیا و زندگی رو (حداقل در یه زمینه‌هایی) بیشتر از اونا می‌شناسه؟

کاری به اون بخش تکنسینی هنر ندارم، اما ادعا تالیف یک اثر، ذاتا خیلی ادعای گنده‌ایه. اکثر آدم‌ها فکر می‌کنن خودشون بهتر از بقیه جهان رو می‌فهمن و اگر هم در این ماجرا شک داشته باشن، طبیعتا یه زن ۶۰ ساله که در مونیخ زندگی می‌کنه نیازی نمی‌بینه بیاد حرف یه جوون ایرانی کله سیاه که خیلی ازش کوچیکتره رو راجع به دنیا و زندگی بشنوه. اینجا منتقدها شکل می‌گیرن. آدم‌هایی که ظاهرا باید هنرشناس باشن و در جشنواره‌ها و نشریات تخصصی، بگن کی واقعا جهان بینی‌اش جدید و راه‌گشاست و کی، اثرش ارزش وقت گذاشتن نداره.

از طرفی مثلا در خصوص سینما بخش زیادی از ماجرا صنعت سرگرمیه که خب این بار طبیعتا، خودم مردم با خرید اون فیلم می‌گن چه اثری براشون سرگرم کننده و جذاب‌تر بوده.

حالا توو ایران ۱۴۰۵ وضعیت چیه؟

هیچ کدوم از این دو ساز و کار در ایران درست کار نمی‌کنن.

از یک طرف منتقدا پول می‌گیرن تا برات مثبت بنویسن! و از طرف دیگه در تمام طول سال، صرفا یکی دو فیلم می‌تونن از راه فروش خرج خودشون رو دربیارن.

به عبارتی می‌خوام بگم

سختی درآمدزایی در هنر نسبت به سایر مشاغل اینه که:

آرتیست باید بهتون ثابت کنه، شما در این زمینه خاص از زندگی گاوید و اون از شما بیشتر می‌فهمه!!!

در صورتی که اون سازوکارهای اثبات هم درست کار نمی‌کنن

  • ضعف سعید در امور تکنیکی

یک نکته‌ای که من همیشه در اون ضربه خوردم، برخی مشکلات تکنیکی در کاره. راستش هم در کارهای تکنیکی اصلا قوی نیستم، هم از انجامشون نفرت دارم و هم معمولا پولی وجود نداشته که پوستر و صدا و … به بقیه واگذار کنم. همیشه مجبور شدم همه کارها رو خودم بکنم و یه وقتایی انقدر خسته بودم که فقط می‎‌خواستم تموم شه بره.

  • به ثمر ننشستن کارهایی که اتفاقا عموما خودانگیخته بودن

من تعداد بسیار زیادی اثر کاملا خودانگیخته ساختم. یعنی اصلا رییس یا سفارش دهنده‌ای وجود نداشته و من همیشه از درون یه ذوق و شوقی داشتم که مثلا

برای نشریه کارآفرینی دانشگاه شریف بنویسم

پادکست بسازم

باباکرم رو شروع کنم

و به طور کلی معمولا تک و توک کار غیرخودانگیخته و سفارشی داشتم. حتی معدود کارهایی بودن که رییسی خیلی بالاسرم بوده باشه. راستش همیشه کارهای سفارشی رو رد کردم، چون گفتم باهاشون ارتباط برقرار نمی‌کنم، پولشون ناچیزه و عوض اینکار، بدون پول خودم یه پروژه‌ای رو انجام بدم، اما در ازاش تجربه کسب کنم مفید‌تر هست. اما این کارهای خودانگیخته هیچ کدوم آورده خاصی برام نداشتن.

  • کمالگرایی و اعتقاد به ناپخته بودن خود

من همیشه اعتقاد داشتم، آثارم ناپخته‌ان و باید به یک سطحی برسن تا منتشرشون کنم. اتفاقا پارسال همین روزا این پست رو نوشتم و گفتم، ایکاش کارهای خودم رو منتشر کنم، اما در طول ۱۴۰۴ انقدر اتفاق افتاد که عملا این ماجرا به حاشیه رفت.

  • بی تفاوتی نسبت به مارکت

سعید به میزان زیادی بی‌تفاوته نسبت به خود این مارکت. از اینستاگرام و ایکس و … متنفره و خیلی اهل دلقک بازی آدمای این صنف نیست.

احتمالا هنوز چیزهای زیادی جا انداختم و به مرور کامل‌تر کنم این بخش رو

ولی عجالتا بریم به سوال دوم

سعید چه آورده‌هایی کسب کرده در این مسیر فرسودگی؟

  • تجربه زیسته بیشتر و بهتر

بالاتر گفتم، پ بنظرم توو این مارکت هیچ چیز به اهمیت تجربه زیسته و البته علاقه به روایت تجربه زیسته نیست.

در این مارکت تو حتی افسرده شدن خودت هم می‌فروشی

تجربه خودکشی برای یک آرتیست یک رزومه درخشانه، تجربه ملال، هرچیزی

تجربه جنگ تو رو ۳ هیچ جلو می‌اندازه (البته اگه زنده بمونی!)

کیارستمی پس از طلاق و به فنا رفتن، در بحبوحه جنگ ایران و عراق شکوفا میشه. کیارستمی با ماشینش میرفته دور ایران رو میگشته. چون حالش خوب نبوده و آروم و قرار نداشته. ولی اون فیلم‎‌ها و اون موفقیت‌ها همه ثمره به فنا رفتن‌هاش هستن.

سعید هم در این سال‌ها به اندازه خودش تجربه کسب کرده.

  • توانایی صورت بندی و دقیق دیدن جهان اطراف

یکی از گرون‌ترین و سخت‌ترین چیزهایی که سعید در طی این سال‌ها یادگرفت این بود که چطور واقعیت‌های جهان اطرافش رو ببینه و به داستان جذاب تبدیل کنه. این رو خیلی راحت نیستم در فضای عمومی بگم، اما می‌تونم آسیب شناسی سینمای امروز ایران رو بگم.

این چند روز، وسط تعطیلات عید همینجوری گذری چندتا فیلم از تلویزیون می‌دیدم. پرتره‌هایی که این چند سال ساخته شده. از آسمان غرب و اسفند و صیاد تا تختی

فاجعه بودن

نه ایده دارن، نه جهان بینی و نه حرف نو

صرفا بازنمایی بصری تعدادی اتفاق بودن! یه بودجه‌ای اومده و خلاصه، هزینه شده دیگه.

منطورم اینه که سعید اصلا شبیه این فیلم‌ها فیلم نمی‌سازه دیگه. نگاه و نظر شخصی داره.

  • خلاقیت سعید بدرد سینما می‌خوره

یک چیز مهم و عجیب که در این سال‌ها فهمیدم اینه که

خلاقیت سعید به درد دنیای واقعی نمی‌خوره!

به عبارت بهتر، من شاید کلا آدمی باشم که اگه اعتماد بنفس داشته باشم و حالم خوب باشه، به در و دیوار نگاه کنم ایده جدید میاد به ذهنم، ولی این ایده‌ها از همون اول هم زیادی ابلهانه و دور از واقعیت‌های جهان بودن. از طرفی بخش بسیار کوچکی از هر کسب و کار خلاقیته و تو باید، خودت رو برای مدیریت یک واحد بزرگ، با رعایت پروتوکل‌های سفت و سخت یک مدیر خوب اداره کنی. چیزی که هیچ ربطی به شخصیت سعید نداشت و براش فرسوده کننده، حوصله سر بر و عذاب آور بود.

نکته بسیار مهم دیگه اینکه برای ایران ۱۴۰۵، آدم‌هایی که به دنبال خلاقیتن بدرد نمی‌خورن. چه بپذیریم، چه نپذیریم، ما یک کشور ضعیف و جنگ زده در یک منطقه بحران زده هستیم (عجالتا کاری به این ندارم که آیا لیاقت ما این وضعیت بوده و آیا قدیم چنین وضعیتی داشتیم یا نه. صرفا دارم می‌گم، بنظرم ایران ۱۴۰۵ در این وضعیت قرار داره). در چنین کشوری ما کف هرم مازلو هستیم و چیزهایی مثل خلاقیت و اختراع، چیزی بیشتر از یک شوخی لوس نیست.

به همین دلیل، جای من، سینماست. جایی که یک عالمه ایده می‌تونی بریزی در کار و نیازه هر لحظه خلاق باشی. البته که هنوز انشای دوم ابتداییم که گفتم دلم می‌خواد کارگردان بشم رو نگه داشتم. هرچند شاید زیادی بچه‌گانه و شعاری بنظر برسه.

  • دوستی با آدم‌های اینکاره

چرا سر باباکرم به فنا رفتم؟ چون دوستانی که سواد و سلیقه‌شون رو قبول داشته باشم، چون یک تیم نداشتم.

من در باباکرم دو تا رفیق درجه یک داشتم که اصلا از روی رفاقت، مرامی و بدون هیچ چشمداشت مالی و برای عشقشون اومده بودن هرکدوم بخشی از کارهای پروژه رو تقبل کردن. اما مشکل این بود کسی که هم سن و سال خودم باشه، سلیقه، سواد و استعدادش رو قبول داشته باشم و بتونیم یه تیم بسازیم کنارم نبود.

سعید الان این شانس رو داره که چنتا رفیق داشته باشه که نه تنها سلیقه، سواد و استعدادشون رو از خودش بالاتر می‌بینه، که خیلی مهم‌تر از این مسائل رفیق و آدم‌ها درجه یکی هستن.

به عبارتی سعید داره کم کم یک تیم پیدا می‌کنه.

  • فهمیدم در چه فیلمنامه‌ای خوب و در چه فیلمنامه‌ای بد هستم

این مدت که کارهای متفاوت و متعددی نوشتم به یک نتیجه بسیار مهم رسیدم

بهترین ژانری که بلدم بنویسم

یعنی هم استعداد هم علاقه‌اش رو دارم یک چیز بیشتر نیست

دارک کمدی

این مساله دو دولیل داره.

دلیل اول اینه که

آدم‌هایی مثل شهید ثالث و کیارستمی بلدن فیلمنامه و لباس ریز بافت تولید کنن. یعنی اکت‌ها خیلی ریز و زیرپوستی و نزدیک به زندگی عادیه طراحی کنن.

اما من در این کار افتضاحم. آثار من خیلی درشت بافتن! به عبارتی خیلی اتفاق‌های گنده گنده و اکت‌های بزرگ دارن و اگر این لحن، در چارچوب کمدی قرار نگیره، بسیار شعاری و زخمت درمیاد. تارانتینو نمونه‌ای ‌از یک فیلمساز گل درشت، اما موفقه از نظر من.

دلیل علاقه‌ام به دارک کمدی به جای کمدی هم به شرایط امروزی که توش زندگی می‌کنم برمی‌گرده. من اوضاع رو خیلی تاریک و سیاه می‌بینم. اما کلا آدم عصا قورت داده‌ای نیستم و از اینایی که می‌خوان صرفا روایت تاریکی و سیاهی کنن متنفرم.

به عبارتی بنظرم شرایطی که ما توش زندگی می‌کنیم دارک کمدیه

و من بهترین آدم برای روایت کردن قصه‌ها در چارچوب دارک کمدی هستم.

این نکته  شاید ربطی به این یادداشت نداشته باشه، اما انقدر مهمه که صرفا می‌خوام اینجا به عنوان آسیب شناسی کار خودم بنویسم تا همیشه به یادم باشه:

یکی از مهمترین مشکلات فیلمنامه‌های این سال‌های اخیر سعید اینه که لحن رو هنوز نتونسته یک دست دربیاره

من باید در قصه‌های دارک کمدیم همه ایده‌های داستانی پیرنگ و شخصیتی‌ام دارک کمدی ابلهانه باشن.

اما از یه جایی به بعد انگار یادم می‌ره و یه چیزایی رو سعی می‌کنم منطقی بسازم در داستان و این یک فاجعه در قصه رقم میزنه. سعید باید تا ته بلاهت پیش بره.

این دقیقا کاریه که اونایی که عاشقشونی، ینی مثلا برادران کوئن انجام می‌دن.

یادت نره توو داری فیلم میسازی سعید

قرار نیست همه چی منطقی باشه

باید جالب باشه

این دقیقا اون چیزیه که بقیه بهت نمی‌گن و توو دانشکده‌های سینما درسش نمی‌دن!

  • تناقض میان شهود و منطق در این کار

مدیریت بین شهود و منطق برای یک فیلمساز، یکی از سخت‌ترین و پیچیده‌ترین وجوهی هست که باید بتونه انجام بده. چون تو در همه وجوه هم با یک اثر هنری که باید از درون و شهودت بیرون بیاد مواجهی و هم با یک اثر صنعتی که باید چارچوب‌هایی داشته باشه و …

ما این همه آدم لش داریم که مدام روی دراگ هستن و می‌خوام فیلم بسازن.

اما چرا صرفا تارانتینو توشون موفقه و این همه آدم لش و مهمونی برو و دراگ کش موفق نیستن؟!

یک نقل معروفی در دنیای نویسندگی هست که میگه

باید مست بنویسی و با منطقت ویرایش کنی

این درست‌ترین حرفیه که در این مورد شنیدم. اما عملی کردنش راحت نیست. تو باید به همون میزان یله و رها و غیر منطقی زندگی کنی تا بتونی اونجوری بنویسی و عمل کنی. از طرفی باید یک منطقی هم داشته باشی و …

صادقانه بنظرم فکر کردن به ماجرا هم خودش یه جور چارچوبی برای منطقی عمل کردنه و به خاطر همین نمی‌خوام خیلی شخمش بزنم. ولی بنظرم مدیریت بین این دو اصلا کار راحتی نیست و هیچکس‌، دقیق نمی‌دونه باید چیکار کنه.

البته که این رو می‌تونم بگم که سعید، در حدود سال ۱۴۰۰ بنا بر دلایلی که خیلی هم دست خودش نبود، به شدت در موضع تدافعی قرار گرفته بود. در این شرایط هرکس یک واکنش نشون می‌ده. یکی شاید خودش رو در شهود و احساساتش غرق کنه و یکی دیگه، مثل سعید باشه. بخشی از ناخودآگاه سعید فکر می‌کرد منطق نجاتش می‌ده و به خاطر همین مساله، آنچه که تحت عنوان منطق خطابش می‌کرد، تمام زندگی سعید رو به خودش اختصاص داده بود. به همین دلیل چیزایی که سعید می‌نوشت و کارایی که می‌کرد در اون دوران خالی از نبوغ و جنون شده بود. همین مساله به شکل روزافزونی حس سعید رو نسبت به خودش بدتر می‌کرد و اون رو در یک لوپ خطرناک قرار داره بود.

اصلا بنظرم یکی از دلایلی که آدم دچار بحران میشه بهم خوردن تناسب بین منطق و شهوده.

  • آدم در طول مسیر یادش میره هدف چی بود. هدف پوله سعید. هدف در درجه اول کسب درآمد و خوب زندگی کردنه!

اعتراف می‌کنم

هیچ موقع با این دانشجوهای هنر حال نکردم (البته اون‌ها هم با من حال نمی‌کردن و رابطه دو طرفه بوده) شاید اصلا بخاطر همین هم هیچ موقع فکر نمی‌کردم سرنوشتم شبیه اون‌ها میشه و نمی‌تونم از این راه پول دربیارم!

دانشجوها و علاقه‌مندان به هنر معمولا یه مشت جوجه بودن که دنبال عدالت، ارزش‌های والای انسانی و این جور مزخرفات می‌گشتن در میان آثار هنری و فیلم‌ها

اما همیشه فیلم‌های این مدلی واسه خودم خواب آور بودن و من خودم فیلمای اینجوری دوست نداشتم

من دوست داشتم فیلم جذاب درست کنم

بنظرم در طول مسیر هنر، آدم فراموش می‌کنه در نهایت قراره فیلمش رو بفروشه. آدم فراموش می‌کنه دنیا بر پایه پول و ایجاد ارزش افزوده می‌گرده. تو تا وقتی آدم‌های زیادی حاضر نباشن برای محصولت پول بدن، هیچ کاری نکردی.

برای همین بنظرم یه فیلمساز خوب فیلمسازیه که بتونه جلوی تهیه کننده وایسه و بگه:

من پولدارت می‌کنم آقای تهیه کننده

البته که در نهایت من هیچ ربطی به این آدم‌هایی که برای پول هرکاری هم میکنن ندارم واقعا (طبیعتا سعید مسعود اطیابی یا منوچهر هادی نیست).

نمی‌گم قراره و باید مثل اونا بشم. چون سعید هرکاری بکنه اون شکلی نیست. هرکاری بکنه یه سری ایده و حرف و … ته ذهنش انباشته شده. هرکاری کنه یه عالمه فیلم و کتاب و … دیده و خونده. اونا تاثیرشون رو میزارن در ناخودآگاه سعید.

اما سعید با دیدن فیلمای بلاتار و برگمان وارد این مسیر نشده. 

اصلا الگوش از همون اول مهران مدیری و عطاران بوده.

من باید کسی بشم که به تهیه کننده‌ میگه:

من می‌تونم پولدارت کنم آقای تهیه کننده

من باید بتونم یه فیلم جذاب و بفروش بسازم

  • از شغل‌های غیرخلاقانه متنفرم

آدم بعد از ۳۲، ۳۳ سال زندگی انگار تکلیفش با خودش مشخص میشه. من از شغل‌های روتین و غیرخلاقانه متنفرم. کارم قطعا اخلاقی نیست و حاصل ساده انگاری جوانانه احتمالا باشه

اما ابایی ندارم از اینکه

مسخره کنم آدم‌هایی که چنین مشاغل و سبک زندگی دارن

این دیگه اوج ساده سازی و ارزیابی زننده و زشته

اما آدم‌هایی که چنین مشاغل و سبک زندگی‌ دارن برای من آدم‌های ارزشمندی نیستن

من این همه تلاش کردم که تبدیل به یه همچین آدم با یه همچین شغل و سبک زندگی نشم

نه چون خیلی عاشق کار هنری و به فنا رفتن‌هاش هستم

چون از نقطه مقابل زندگی هنری متنفرم!!! و مرگ رو ارزشمندتر از اون می‌دونم

اصلا کله‌ام خراب میشه وقتی مجبورم کار مدل کارمندی بکنم

و اگر در آینده حسرت این روزها رو بخورم که چرا بیشتر تلاش نکردم، به هیچ عنوان خودم رو نمی‌بخشم!

مهمترین خط قرمز زندگیم این بوده که کاری نکنم که پس فردا باباتش حسرت چیزی رو بخورم

نکته مهم دیگه اینه که اصلا چرا این یادداشت‌ها رو نوشتم؟

هدفم قانع کردن خودم برای اتمام پروژه‌هایی بود که در تمام این سال‌ها دوستشون داشتم و نصفه کاره رها کردم.

بنظرم هیچی تو دنیا به اندازه راضی کردن خودمون مهم نیست.

آدم نباید بدهکار خودش باشه. آدم می‌تونه با بقیه یه جوری کنار بیاد بلاخره. فوقش نادیده‌شون می‌گیره کلا. اما خودش رو نمی‌تونه انکار بکنه. خیلی بده آدم دلش با خودش صاف نباشه و از خودش راضی نباشه. من تلاش کردم سعید رو راضی کنم که کار کنه. که پس فردا بدهکار خودش نباشه. یه بار سال ۱۴۰۰ همون جور که در این یادداشت بهش اشاره کردم سعی کردم همین کار رو بکنم. اما نتیجه برعکس اون چیزی میشد که فکرش رو میکردم! من نتونستم خودم رو قانع کنم. منطقم می‌گفت سعید باید شکست بخوره و راهی برای بلند شدن نداره.

خیلی موقعیت عجیبی بود، اینکه تو تمام توان تحلیلی مغزت رو جمع کنی که به خودت ثابت کنی، سعید نباید ناامید باشه و باید ادامه بده، اما همون قوه تحلیل گری بهت بگه، نه، تو باید به فنا می‌رفتی سعید. دیگه هیچ سپر محافظی برای بلند شدن نداری انگار. دیگه اگه تمام دنیا هم بخواد بلندت کنه، نمی‌تونه. چون تو درون خودت شکست خوردی در درجه اول.

همون جوری که اوضاع بیرون هر چه قدر هم که بد باشه، وقتی تو در درون خودت حالت خوب باشه و حس کنی داری مسیر درست رو میری، جهان بیرون خیلی نمی‌تونه روی تو تاثیر بزاره و تو کار خودت رو می‌کنی.

چرا سعی میکنم (با تاکید روی اینکه صرفا دارم سعی می‌کنم و منظورم این نیست موفقیتی کسب کردم) انقدر دقیق وضعیتم رو مانیتور کنم؟

چون یه نفر سال‌ها پیش بهم گفت تو فقط زور بیخود زدی سعید. عین کسی که با تبری که سرش کُل هست تلاش می‌کنه یک درخت رو قطع کنه. اون معتقد بودن اگر عوض این همه زور زدن، سعید از یه اره برقی استفاده می‌کرد، حتما نتیجه بهتری کسب می‌کرد و اصلا نیاز نبود انقدر زور بزنه.

سعید اگر بخواد امروز خودش رو در یک جمع معرفی کنه باید بگه:

من، سعید، ۳۳ سال دارم. خونه، ماشین، درآمد و هیچی از خودم ندارم و این، واقعیت امروز زندگی سعید عه.

به عبارت دیگه، وضعیت سعید بحرانیه.

میگن خبرنگارا دور جان فورد جمع شده بودن و میگفتن، چرا فیلمساز شدید و همه‌شون انتظار جواب‌های قلمبه سلنبه داشتن. اما جان فورد دراومده بود گفته بود: چون گشنه‌ام بود! پول می‌خواستم. همین

سعید هم جوابش باید همین باشه. اینکه شانس آورده از گشنگی نمرده و یه سقفی بالا سرش هست نباید باعث این بشه که یادش بره چرا اینجاست و چرا نیاز داره به اینکه کار کنه. برگردیم به سوال اصلی که دنبال جوابش بودم تا بتونم دوباره کار کنم. چرا فرسوده شدم رو سعی کردم به تفصیل بگم، اما در ادامه می‌خوام بنا بر پاسخ‌های قبلی به این سوال پاسخ بدم که:

سعید چطور می‌تونه از فرسودگی خارج شه؟

چون این بخش دیگه واقعا خیلی شخصی می‌شه، از اینجا به بعد یادداشت رو منتشر نمی‌کنم.

با تشکر که تا اینجا همراهم بودید. بقیه یادداشت‌ها رو ایشالا در خانه جدید خواهید دید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *