
پیش نوشت: گفتن این وبلاگ قراره برای همیشه بسته بشه. به عبارت بهتر، سرویس وبلاگ بیان داره برای همیشه بسته میشه. چند روزی شوکه بودم. اما به خودم گفتم، وسط جنگه و مهم نیست. ممکنه فردا زنده نباشم. من تا روزی که ننداختنم بیرون همینجا مینویسم.
و اما بخش دوم از یادداشت چرا سعید فرسوده شده
این یادداشت به دوره دانشگاه، یعنی مهر ۹۱ تا حدود اواخر سال ۱۴۰۰ اختصاص داره.
- اولین کلاس سینمایی
پایان بندی یادداشت قبلی با یک کنش احمقانه، اما بسیار تاثیر گذار در زندگی من رقم خورد. من اون روزها در تلاش برای ارتباط برقرار کردن با سینماگران بودم. بهشون ایمیل میدادم و یادمه حتی یکبار قرار بود پاشم برم دفتر پوران درخشنده! و بهش بگم، من یه شاهکار نوشتم. بیا من رو کشف کن.
یکی از ایمیلهایی که دادم به صاحب یک وبلاگ سینمایی بود. کسی که خودش اون موقع ظاهرا در کارهای فیلم کوتاه کارگردانی میکرد.
کسی که بعدها خودش تبدیل به کارگردانی نسبتا پرکار و تا اندازهای شناخته شده در این حرفه شد.
حسین نمازی
حسین نمازی مهر ۹۱ بهم پیشنهاد کرد به جای این مسخره بازیها برم انجمن سینمای جوان کرج ثبت نام کنم و منم به حرفش گوش کردم و همین کار رو کردم. این کلاس همزمان با اولین روزهای من در دانشگاه و رشته مهندسی مکانیک بود.
- ادامه اختراعات و طرحهای اقتصادی
من کسی نبودم که به این راحتیها ایدههام رو ول کنم. تاکید میکنم، پیش از اینکه چیزی تحت عنوان دابسمش و نرم افزارهای دوبله راه بیوفته، با توجه به اینکه قانون کپی رایت در ایران وجود نداره، من این کار رو کردم که بیام روی ویدیوهای خارجی، دوبله کنم و تبلیغ شرکتهای ایرانی رو بسازم. مثلا انیشتین به جای صحبت راجع به نسبیت داره در مصاحبهاش میگه شامپو بچه اوه عالیه و همیشه از اون توو حموم استفاده میکنه!
اما این تنها ایده من نبود. من به هر گوشه شهر که نگاه میکردم، ایدههای جدید به ذهنم می رسید. یه دورهای به شدت روی این کار میکردم که از پسماند برنج داخل دانشگاهها
چرا یه چیزی تولید نکنیم؟ رفتم با اساتید صنایع غذایی دانشگاهمون حرف زدم. اما دریغ از حمایت!
یه عالمه مقاله راجع به تولید سرکه، الکل یا چسب از برنج پیدا کردم. حتی به این فکر کردم که اینها رو تبدیل به غذای پت کنیم. از طریق یکی از دوستام که پدرش هیات علمی گروه کشاورزی دانشگاه تهران بود از یکی از اساتید صنایع غذایی دانشگاه تهران کمک گرفتم. رفتم به دیدنش. میگفت به عنوان پایان نامه دکترات عالیه و چقدر ایدههای خوبی داری و دقیق به اطرافت نگاه میکنی. گفتم دانشجوی دکترا صنایع غذایی نیستم. گفت خب ارشد هم خوبه، اما سنگینه. گفتم دانشجوی لیسانس مکانیکم، اونم دانشگاه تهران نه!

اون بنده خدا که چون از طرف یکی از دوستام معرفی شده بودم سعی کرد محترمانه بگه، وقتت رو تلف نکن و به درس و مشقت برس!!!
البته، بازم میگم، من کسی نبودم که یه جا بند بشه. ولی خب دلم نمیخواست دوباره با پینت طرح بزنم و بخوام به شکلی مضحک از کمک فنر ماشین برق تولید کنم! من میخواستم از آدمها کمک بگیرم و کار واقعی بکنم.
برای همین فیلد رو عوض کردم و به عنوان یک ته دیگ خور حرفهای با خودم گفتم:
چرا یه برند درست نکنم که توش یه تعداد چرخی، به عنوان میان وعده ته دیگ بدن دست مشتری در سرتاسر ایران؟ چرخی هایی که تخصصی انواع اقسام ته دیگه درست میکنن؟
اما خب صادقانه، من اینکاره نبودم و خیلی هم دنبالش رو نگرفتم. من فقط یه پسر ۲۰ ساله بیتجربه بودم. همین. اینکار رو بابک بختیاری یا کلانا یا جاهای این شکلی میتونستن بکنن. اما من نه.
- آشنایی با کارآفرینی
برای اینکه کمی در این فضاها تجربه کسب کنم و بتونم بیزینسهایی که مدنظرم بود رو عملیاتی کنم جذب فضای کارآفرینی شدم. نکته بسیار مهم، فضای متفاوت اون روزهای ایران نسبت به کارآفرینی و استارتاپه. اون روزا واقعا کسی نمیدوست اینا چیان و داخل دانشگاهمون هم، همه با تعجب نگاهم میکردن و همه میخواستن کارمند بشن. هنوز یادداشت اوایل سال ۹۲ دارم که قرار بود با فردی به اسم مهندس رضا زاده در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران دیدار کنم. رضازاده دست راست دکتر احمد پور، رییس خانه کارآفرینان ایران بود. یادمه چند سالی بود تازه دانشکده راه افتاده بود و تازه، دو سه سالی بود که به مکان فعلیاش که اگه اشتباه نکنم، میگفتن قدیم مهدکودک بوده و شبیه گلخونه است رفته بودن!
اونجا هم براشون زیادی خام و جوون بنظر میاومدم و خب، دانشجوهای دانشکده همه سنشون از من بیشتر بود.
- داستان بینام
این متن که نه میدونم اسمش چیه، نه اینکه دقیقا رمان یا فیلمنامه است، داستان چند روایت موازی رو تعریف میکنه از تعدادی پسر عمو، دختر عمه، دختر دایی و پسر خاله و … که تلاش میکنن کنشگری کنن. بچهها زمین بازیشون رو از لاتهای محل پس بگیرن، بزرگترها به مسافران مترو خبر بدن این قطاری که سوارشیم حرکت نمیکنه و … تا اندازه زیادی داستان نزدیک به حرکت ساکن هست و فکر میکنم، در فاصله زمانی نهایت یکی دوساله از اون نوشته شده. نکته جالبش برای خودم اینه که نه سرسکانس بلد بودم، نه کارگردانی و نه هیچی، اما تلاش میکردم با همین سواد اندک داستان و فیلمنامه بنویسم و برای بقیه آدمها، نحوه درست زندگی کردن رو تجویز کنم! نکته خیلی جالب کار برام این بود که در وضعیتی که کارکتر و داستان خوبی نمیتونستم خلق کنم، خیلی دنبال این بودم یک ساختار غیرخطی پیچیده طراحی کنم. البته که دلیلش مشخصه، نه تجربه زیسته داشتم و نه بلد بودم داستان و کارکتر عمیق یا حتی جذاب طراحی کنم، پس تمام زور خودم رو میزدم یک ساختار مهندسی خیلی سخت در داستانم پیاده کنم.


این داستان در خصوص وضعیتیه که همه از شغلشون ناراضیان و پول توو دلالیه، آدمها حرف مفت زیاد میزنن و برای چیزی تلاش نمیکنن. درباره آدمهایی که اصلا اهل ریسک کردن، پی گرفتن رویاهاشون و رفتن به دل مشکلات نیستن. وضعیت این کارکترها میتونه ناشی از اولین مواجهههای سعید با جامعه در یکی دو سال اول دانشگاه باشه. البته که در سالهای بعدش این مسائل دغدغهام باقی موند و مدتها دوربین دست میگرفتم و از مردم میپرسیدم
تا حالا توو زندگی ریسک کردن؟
یا از مردم میپرسیدم بنظرتون عشق کجاست؟
- تنفر شدید از دانشگاه و رشته
من واقعا از دانشگاه متنفر بودم. هیچ جا به اندازه علوم تحقیقات توو ذوقم نزده و من هر روز دانشگاههای دیگه بودم. از شریف تا تهران و امیرکبیر و علم و صنعت و بهشتی و تربیت مدرس. دانشگاهی در تهران نبود که من نرفته باشم. یادمه اون موقع باقی دانشگاههای دولتی تهران یا مرکز رشد و کارآفرینی داشتن یا در شرف راه اندازیش بودم، اما من سال ۹۲ که اولین بار پیگیر این موضوع در علوم تحقیقات شدم، گفتن برو دفتر ارتباط با صنعت دانشگاه. یادمه اون موقع فردی به اسم مهندس بهرامی اونجا بود که آدم مودب و مهربونی بود، اما خب تمام حرفش این بود که:
متاسفانه دانشگاه ما چنین اولویتی نداره الان که خرج این چیزا بکنه.
یادمه یک بار دیگه هم سال ۹۵ رفتم که اون موقع گفت:
دارن تلاش میکنن تا آخر سال یه مرکز رشد راه اندازی کنن و بعدش، ممکنه بتونن برای هدایتم به سمت انجام ایدهها راهنماییم کنن! (آخرین خبری هم که دارم اینه که تازه سال ۱۳۹۸ چنین مرکزی راه اندازی شد در دانشگاه).
اما من واقعا نه کسی رو پیدا میکردم که شبیه من فکر کنه در دانشگاه و نه اوضاع درسی خوب پیش میرفت. من برای ساختن حمال هلیومی یا لاستیک تولید برق کن! اومده بودم مکانیک، اما هم فهمیدم چقدر ایدههام ایراد داشتن و هم، باز ذوق و شوق و هدایتی از طرف اساتید یا تیمهای دانشجویی وجود نداشت.
علوم تحقیقات عین اداره تراز در جمهوری اسلامی اداره میشد. تعدادی استاد خپل پشمالو که نگران حقوق آخر ماهشون بودن با یه مشت دانشجو که فقط به فکر نمره بودن. همین.
نه ذوقی، نه شوقی، نه به جز بسیج، تشکل دانشجویی وجود داشت و نه هیچی.
شانسی که ما داشتیم این بود که تعدادی از معروفترین اساتید مکانیک ایران به شکل پاره وقت علوم تحقیقات میاومدن اون دوره (بعد از اومدن فرهاد رهبر در سال ۹۶ قانون رو برداشت و به یکباره تمام اساتید خوب رو اخراج کرد) و تمام تلاشم رو برای ارتباط با اونها به کار بستم. اما فرق نمیکرد. اونجا فهمیدم مسیر من دانشگاه نیست. اونا هم دنبال مقاله و فرمول و اپلای بودن. راستش حس میکردم جای اشتباهی هستم و نمیشه همه اشتباه کنن که. حتما من مسیر رو اشتباه اومدم. مشروطی کوچکترین مشکلی بود که برام اون روزها رخ داده بود. مشکل از علوم تحقیقات نبود. بهترین دانشگاههای ایران در اون زمینهای که من دارم ازش حرف میزنم فقط کمی از علوم تحقیقات بهتر بودن.
من نه درسا رو میفهمیدم و نه اهمیتی برام داشت فهمیدنشون
همش به خودم میگفتم، من برای این مزخرفات نیومدم مکانیک و چرا پس نمیرسیم به اونجایی که بتونم اختراع کنم؟
من هرچند رفقای خوبی چه از مدرسه و چه از دانشگاه پیدا کردم، اما حالم از هردوتا خراب شده بهم میخورد.
در این دوره گنگ بچههای بیربط به مکانیک و هوافضای علوم تحقیقات رو راه انداختیم
با هم دیوونه بازی درمیآوردیم و مثلا
رمان شاید واقعیت رو همزمان با اشعار رفقام آتیش زدیم
اما اون روز به دوستام نگفتم که من ۵ تا کپی دیگه از شاید واقعیت برای زاپاس داشتم!
اون روزها تلاش کردم چند فیلمنامه بعد از کلاس فیلمنامه نویسی انجمن سینمای جوان بنویسم.
دو فیلمنامه شعاری به اسامی شین آباد و حسش کن ثمره اون ایام بودن.
شین آباد داستان پدربزرگیه که اخبار رو چک میکنه و میبینه، هیچ ربطی به اتفاقی که برای نوهاش در مدرسه شین آباد افتاد نداره. پدربزرگ دلش میشکنه و اعتمادش رو به تلویزیون و رسانه از دست میده.
حسش کن هم داستان چنتا جوون شیطون مثل خودم و دوستامه که در خیابون عروسکهای نامرئی میفروشن. این فیلمنامه با وجود اینکه الان برام احمقانه است، اما تعریف و تمجید بچههای کلاس رو زیاد به همراه داشت.
استادم در انجمن سینمای جوان بهم پیشنهاد کرد بسازدش، اما من انقدر احمق و بی سواد و متوهم و خودبزرگ بین بودم که میگفتم، نه، یه آدم گنده و معروف باید بسازدش.
حتی یادمه سام غریبیان ازم وسط کلاس فیلمنامه نویسی ارسباران تجلیل کرد.
من که شاگردش نبودم و همینجوری گذری رفته بودم رو آورد وسط سالن و گفت، از این پسره یادبگیرید که برام یه فیلمنامه خوب اورده.
راستش اون تایم کلاسهای زیاد دیگری در زمینه هنری میرفتم. کلاسهایی که بعدها فهمیدم هدفشون بیشتر چاپیدن آدمهاست. به مرور فهمیدم در این کسب و کار نباید حرفها رو زیاد جدی بگیری و این کلاسها اصلا قرار نیست برات شغل ایجاد کنن. اون روزها تعداد زیادی متن نوشتم که بعدها پایهای برای اتفاقات آینده زندگیم شدن.
- ترکیب کارآفرینی + اختراع + سینما و رسانه
و اما کم کم تونستم یه خط و ربطی بین این سه چهارتا چیز ایجاد کنم. من از طرفی برای رویدادی به اسم استارتاپ ویکند تهران در دانشگاه امیرکبیر داوطلب شده بودم. اون موقع این رویداد رو کانون کارآفرینی ایران که حمیدرضا احمدی که بعدها ایوند رو راه انداخت با همراهی محسن ملایری که صاحب آواتک بود و … راه انداخته بودن. همزمان یکی از دوستای من، سیاوش عقدایی که در یادداشت قبل بهش اشاره کرده بودم رو میبینه. اون موقع سیاوش عقدایی در یک رادیو تازه تاسیس به اسم رادیو دانش مدیر بود. همون زمانها یادداشتهایی برای نشریه مرکز کارآفرینی دانشگاه شریف مینوشتم. اونها رو به سیاوش عقدایی نشون دادم و کارم رو به عنوان خبرنگار افتخاری در رادیو دانش برای تهیه گزارش از استارتاپ ویکند آغاز کردم.
چندی بعد و با منحل شدن رادیو دانش و منتقل شدن اون تیم به رادیو جوان، به یکباره شرایط زندگی من کاملا تغییر کرد.

- رادیو
با آغاز مدیریت علی سیفی در رادیو جوان و حضور سیاوش عقدایی به عنوان مشاور، سیاوش عقدایی که اعتماد زیادی به جوونها داشت، فضای مانور بسیار بالایی به ما داد و با کمک چند جوون کم سن و سال تونست یکی از موفقترین برنامههای رادیویی اون سالهای رادیو، یعنی کاوشگر رو به روی آنتن ببره. (راستش نخواستم زیاد حرفم غلو آمیز بنظر برسه، وگرنه با اختلاف بهترین برنامه علمی آن روزهای رادیو بود)


من به شیوه خودم برای اون برنامه برنامک میخواستم و به شدت مورد توجه و تشویق قرار میگرفتم و افراد معتقد بودن، سعید استعداد ویژهای داره که اگه مراقبش باشه و سعی کنه پرورشش بده، به زودی آینده خوبی در انتظارشه.
من کلا کار خودم رو میکردم. میخواست برنامه راجع به پنگوئنها باشه یا هرچیزی. هنوز تدوین درست یادنگرفته بودم و راستش، هنوز هم یه عالمه مشکل در کارهای فنی دارم. اما در یک برنامه علمی در ساختار صدا و سیما قطعا کار متفاوتی میکردم. کاری که باقی آدما نمیکردن و نمیکنن.
- محمد رضا شعبانعلی
در کنار سیاوش عقدایی، فرد دیگری هست که هرچند هیچ ارتباطی در طی این سالها باهاش از نزدیک نداشتم و بعیده اصلا من رو بشناسه، اما نقش بسیار پررنگی در جهان بینی و مسیر زندگی سعید داشت.
محمدرضا شعبانعلی، مدرس مذاکره و صاحب مجموعه متمم رو اولین بار در حدود سال ۹۲، یعنی زمانی که با مرکز کارآفرینی دانشگاه شریف کار میکردم شناختم. فردی که مکانیک خونده بود و حس کرده بود مکانیک براش کافی نیست و رفته بود سمت مدیریت و حوزههای دیگه. این مساله خیلی برام الهام بخش بود و تا اندازهای، خودم رو در سطحی پایینتر از اون، اما در همون مسیر میدیدم. اون موقع تازه متمم راه اندازی شده بود و راستش خیلی برام جذاب نبود. اما شروع کردم به خوندن روزنوشتهها در سایتش. نوع نگاهش به جهان و صورت بنددی اتفاقات خیلی برام جالب بود و کار میکرد. از یه جایی به بعد، انقدر برام جالب شده بود که تمام سایتش رو خوندم و از بخشهایی که برام جذابتر بود رونویسی کردم (پروسهای که میگم چند سال طول کشیدها!)

- وبلاگ نویسی و مانیتور کردن
یکی از مهمترین کارهایی که از شعبانعلی یادگرفتم وبلاگ نویسی بود. من حتی همین یادداشتی که الان دارید میبیند، مانیتورکردن و گزارش نوشتن رو از محمد رضا شعبانعلی یادگرفتم. البته کاری به این بخش ندارم که همه چیز شعبانعلی هم خوب نبود. به عنوان مثال اون روزها تلاش میکردم کم بخوابم و مدل، اون ساعت زیادی از روز کار کنم که در سالهای بعدش خیلی بهم آسیب زد (این نکته رو صرفا به این خاطر گفتم که خودش هم جایی اشاره میکنه که این ماجرا برای خودش هم آسیب زا بوده و ازش پشیمونه).
من اون دوره یک وبلاگ شخصی و یک وبلاگ عمومی راه انداختم. در طی این سالها بیش از ۱۵۰۰ یادداشت شخصی و بالای ۲۵۰ یادداشت عمومی نوشتم.
حتی اسم وبلاگهام امروز برام خیلی اطلاعات جالبی راجع به نظام ارزشی سعید در سال ۹۴ بهم میده.
وبلاگ شخصیم اسمش مرد عاشق و وبلاگ عمومیام، اسمش پارادیزو بود.
یکی به اهمیت عشق در زندگی سعید اشاره داره و دیگری به علاقهاش به سینما.
- سعید بلاخره شکوفا میشه
من در ۲۱، ۲۲ سالگی در صدا و سیما برنامه میساختم. این خب خیلی حس خوبی داشت برام. به شدت احساس غرور میکردم. درآمد اندکی داشتم از این راه و خب، خدا رو بنده نبودم. اون سالها از همه همکلاسیهام جلوتر بودم. هر دیوونه بازی خاصی که فکر کنید درمی آوردم و ازش هویت میگرفتم.
ممکن بود برای بدست آوردن دل یه دختر باهاش برم بیرون و به مردم بگیم
دوستمون نیت کرده پاستیل به عنوان نذری بدیم به آدما
و کل شهر رو پاستیل مهمون کنیم.




یا میرفتیم پرنده پر میدادیم
به بهانه های مختلف و برای آدمهای مختلف، پادکست و ترک صوتی میساختم.
براشون شبا تا صب به شکل تعاملی و با محوریت خودشون توو چت قصه میگفتم
من روتینم تولید اثر شده بود در اون روزها و هرجا سرمیچرخوندی سعید بود. از آیسک ایران تا تدکس تهران.
- تلاش به عنوان مهمترین اصل زندگی
آدم وقتی شکوفا شدن و حال خوب خودش رو میبینه، حس میکنه با تلاش بیشتر میتونه به موفقیتهای بزرگتری برسه
هر دو الگوی من، یعنی سیاوش عقدایی و محمد رضا شعبانعلی هردو معتاد به کار کردن بودن
هر دو عاشق کم خوابیدن و تلاش کردن. منم همین شده بودم.
اون لحظات تصورم این بود دارم کم کم مزد تلاشهایی که کردم رو میگیرم و برام
تلاش کردن
تبدیل به مهمترین ارزش زندگی شد.
- مدرسه ملی سینما
در سال ۹۴ که حجت الله ایوبی رییس سازمان سینمایی کشور بود، جایی راه اندازی شد به اسم مدرسه ملی سینما که قرار بود با فاند وزارت ارشاد، استعدادهای جوان تربیت بشن برای آینده سینمای ایران. یک دوره آزمایشی گذاشته بودن که پس از مصاحبه، من هم در اون قبول شدم و به مدت یکسال با خسرو سینایی کلاس کارگردانی سینما داشتیم. ته اون دوره، فراخوان رسمی منتشر شد برای دوره دو ساله با حضور بزرگترین اساتید فیلمسازی ایران.

من فیلم ساختم و داستان نوشتم برای فراخوان و از بین ۴۰۰۰، ۶۰ نفرمون دعوت به مصاحبه شدیم. هرچند ده سال از اون روز میگذره، اما یادمه، چون نقش تعیین کنندهای در زندگی سعید داشت و به این فکر میکنم که سعید اگر الان بود چطوری در اون مصاحبه حاضر میشد.
ده سال پیش
یک روزی در غروب اردیبهشت ۱۳۹۵
سعید درمقابل هیات داورانی قرار گرفت که مجموع سیمرغ و لوحهای تقدیری که داشتن از عدد سنش بیشتر بود. به ترتیب چپ به راست
بهرام توکلی، بهرام دهقانی، ابراهیم فروزش، رسول صدرعاملی، ابولحسن داوودی، هایده صفی یاری، فرزاد موتمن، کامبوزیا پرتویی، محمود کلاری
و بغل دستم هم علیرضا داوود نژاد نشسته بود.
یک عالمه آدم مثل کیومرث پوراحمد یا پرویز شهبازی و واروژ کریم مسیحی بعدا فیلم مصاحبه رو میدیدن.
من همون لحظه اولی که وارد سالن شدم و بهمهاشاف وصل کردن و گفتن روی پوستر یادگاری بنویس شروع کردم
نوشتم: سینما تکهای از زندگی نیست. قسمتی از یک کیک است.
بعد پرسیدم، اسم خودم رو بالاتر بنویسم یا فرانسوا تروفو که این جمله مال اونه؟
اونا هم خندیدن.
منم اسم خودم رو بالاتر نوشتم!
وقتی شروع کردن سوال کردن که کی هستی و قدیم چیکار کردی و از بچگیت بگو
من شاخ بازی دراوردم و گفتم، من بچه که بودم فکر میکردم کتاب خوندن کار آدمای احمق و بیکاره …
در لولی کارام عجیب بود که مسئول نمایش فیلم که به واسطه حضورم در دور قبلی مدرسه من رو میشناخت و نمیخواست خراب کاری کنم گفت: چرا داری خودزنی میکنی؟
راستش ۱۰ سال از اون روز گذشته، اما زیاد به اون روز فکر میکنم. از اون جمع ۲۰ نفر انتخاب شدن که تعدادیشون هم امروز فیلمسازهای شناخته شدهای هستن مثل برادران ارک یا امید شمس
اما من اون روز خیلی شاخ بازی درآوردم و خب، تهش که رفتم بیرون سالن ترکید از خنده از دست کارهای من.
ماجرا در حدی بود که ابراهیم فروزش توو گوش صدرعاملی گفت، حالا تا اینجا اومده بذار تا تهش بشینه.
راستش میخواستم بگم من مثل بقیه نیستم. واقعا هم نبودم. ریشه من سینما نبود و چیز دیگری بود. اما بد بازی کردم. اما سواد اینکه این ماجرا رو باید چجوری نشون بدم نداشتم.
یه حرفی هم ابولحسن داوودی بهم زد که بنظرم خیلی درست بود:
میگفت هنوز راف کاتی. تبدیل به فیلم نشدی. زوده برای اینکه وارد این فضا بشی.
بعد از اون دوره هم مثل باقی کارای این مملکت، با تغییر ایوبی مدرسه ملی برای همیشه بسته شد و من یک شانس مهم برای رسیدن به رویاهام رو از دست دادم.
- نوشتن چند فیلم کوتاه
بعد از اون ماجراها
سعیدی که میخواست بگه دیگه با سعید قدیم خیلی فرق میکنه و خیلی جسورتر شده، یه فیلمنامه کوتاه که میخواست بسازتش نوشت به اسم: آنتروپی
فیلمی در هجو فیلم کوتاه ۲+۲ و قضیه شکل اول، شکل دوم
داستان در فیلم من این شکلی بود که
شاگردا پشت هم میایستن و معلم دنبال دانشآموز خاطی میگرده، اما ته فیلم میفهمیم عمل شجاعانه دانش آموزها این بوده که یکی چُسیده و استاد دنبال اونی که انقدر بد چسیده داره میگرده
دانش آموز خطاکار تهش بلند میشه و میگه
کاری که کردم از روی هوا و هوس نفسانی نبوده و برای رسیدن به یک ارزش والا بوده!
این فیلم برای خودم خیلی هایلایت مهمی از زندگیم بود. چون لحظهای بود که سعید شعاری تبدیل شد به یک موجود شیطون و ضد شعاری
میخواستم این فیلم رو بسازم و حتی مدرسه و معلم و بازیگر رو اوکی کرده بودم
اما منصرف شدم
کلا فیلم کوتاه خیلی برام مدیوم جذابی نبود و چیزای جذابتری اطرافم میگذشت.
- دست به دوربین شدن
اون روزها به شکل عجیبی تلاش میکردم در چارچوب فیلم خروجی داشته باشم و تا اندازه خوبی هم در رسیدن به این هدف موفق بودم.
تازه آهنگ تکون بده آرش اومده بود
به مناسبت تولد دوستی که عاشق آهنگ آرش بود راه افتاده بودم و از مردم میپرسیدم
شما تا حالا تکون دادید و مردم هم رو به دوربین از تکون دادنهاشون میگفتن.
جایی نبود که نرم و خودم رو داوطلب نکنم. اون دوره فیلمهایی برای تدکس تهران و آیسک ایران ساختم.
سر یه کاری رییسم بهم گیر داده بود و از نتیجه راضی نبود، من رفتم فیلم رو روی تبلت به آدمها نشون دادم در خیابون، ازشون فیلم گرفتم و پرسیدم، بنظرشون آیا من درست میگم که کلیپ خوبی ساختم یا رییسم که میگه آشغاله.
حد عملگرایی من اون روزها ترسناک و به شدت جذاب بود.
- باباکرم
برای من ساخت فیلم مستند بسیار جذابتر از ساخت فیلم کوتاه اومد. اون روزها به شدت در جشنوارههای مختلف مثل فیلم کوتاه تهران یا حقیقت حضور داشتم و صبح تا شب فیلم میدیدم یا ورکشاپ بودم!
من تصمیم گرفتم مستندی درباره رقص به اسم باباکرم بسازم. داستان ساخت این مستند خیلی مفصله و به وقتش، زمانی که برای اولین بار به طور رسمی فیلم قرار شد پخش بشه میگم حتما. اما قرار بود در ابتدا مستندی در رابطه با رقص باشه. اما بعدها تبدیل شد به فیلمی با موضوع پیدا کردن ریشه ترانه باباکرم.
برای ساخت این فیلم چون چیز زیادی بلد نبودم وقت خیلی زیادی گذاشتم. تمام پلتفرمهای پخش مستند رو زیر و رو کردم برای پیدا کردن مستندهای خوب.
واقعا آرشیو رو میخوردم اون روزها. اون موقع سه سایت اصلی در خصوص سینمای مستند به اسامی
پیک مستند
رای بن مستند
ومستند
وجود داشت که من تمام آرشیوشون رو، تا حدی که در دسترس بود خوندم! این کار ۳ ماه فول تایم وقت من رو گرفت!!!! اما به دید خوبی نسبت به این مارکت و سوراخ سنبههاش رسیدم.
- جدایی از رادیو
رادیو برام کافی نبود و بنظرم روسا و همکارای اون موقعام آدمهای باسواد و اینکارهای نبودن. من کارم رو به عنوان ژورنالیست علمی در رادیو شروع کرده بودم و کم کم پیشرفت کردم، اما الان میخواستم بیشتر یاد بگیرم و پیشرفت بیشتری بکنم. بخاطر همین از رادیو جدا شدم. اون ایام میرفتم مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی. بانک فیلم و کتابای اونجا رو زیر و رو میکردم تا فیلمسازی یاد بگیرم و سوادم رو اضافه کنم!
همزمان به سختی تلاش میکردم واحدهای باقیمونده رو پاس کنم. اما درس توو ذهنم نمیرفت. ۴ سال از آغاز لیسانسم گذشته بود و هنوز یه عالمه از درسها پاس نشده بود و یه عالمه مشروطی و … در اون روزها برام اهمیتی نداشت. من در مسیر درستی بودم و فیلمبرداری باباکرم رو آغاز کردم. روزهای متمادی در مراکز پژوهشی مثل موسسه تاریخ معاصر حضور داشتم و مشغول پژوهش برای باباکرم بودم.

- سبک زندگی که دوس داشتم
اون روزها من داشتم سبک زندگی رو تجربه میکردم که دوست داشتم در آینده اونجوری باشم. اون لحظات بود که فهمیدم، مکانیک جای من نیست. من عاشق خلق کردن، عاشق ایده دادن، رسانه و هنر بودم. حتی توو کلاسهای دانشگاه که مینشستم همیشه لیستی از سایتها و مقالات داشتم که باید میخوندم. اصلا به درس گوش نمیکردم. صرفا برای حضور زدن میرفتم و مثلا، سایت کافه بازاریابی رو بالا پایین میکردم یه دورهای.
هیچهایک و بک پکری سفر رفتم در اون روزها و بعد از ۶ سال، با هزار و یک بدبختی موفق شدم لیسانس رو به پایان برسونم.
سعید اون روزها خوب میدونست از کارهنری خالی پول درنمیاد و اصلا قرار نیست در این فضا محدود باشه.
سعید فیلمساز بود
یکی از دوستاش نقاش
یکی دیگه شاعر و
یکی دیگه …
تصمیم گرفت با کمک دوستاش یه شرکت تولید آثار هنری سفارشی بزنه.
یعنی چی؟ این یه اتود از این کارهاست.
مثلا شما و دوس دخترتون با هم در کنار دریا آشنا شدید. میاید قصه آشناییتون رو برای ما تعریف میکنید و ما متناسب با اون، براتون شعر یا نقاشی یا مثل این تصویر، ترکیب این دو رو طراحی میکنیم.

اون روزها خیلی سعی میکردم دورههای مدیریتی رو از متمم و این جورجاها بخونم و یادبگیرم.
اما راستش من اون کاره نبودم. به عبارت بهتر ما هیچ کدوم اون کاره نبودیم. برای خودم تولید کردن و خلاقیت مداوم خیلی جذابتر از مدیریت کردن یک مجموعه بود. اصلا بنظرم آدم مدیریت کردن شخص دیگهایه و نه من، نه هیچ کدوم از اون بچهها اون کاره نبودیم.
الانم یکیشون کارمند شده و یکیشون رستوران زده. البته خودم هم حتی نه تونستم کارمند شم و نه رستوران بزنم! منظورم اینه که ماها این کاره نبودیم. البته واقعا کسی هم نداشتیم که در کسب و کارهایی نزدیک به این فضاها باشه و اگه شاید یک راهنما داشتیم، اگر مرکز رشد دانشگاه راه افتاده بود یا شریک اینکارهای پیدا میکردیم مسیر زندگی سعید عوض میشد کلا و الان صاحب یک پلتفرم بود برای اینکه آرتیستهای خل و چل، بتونن برای مخاطبان آثار هنری، آثار هنری سفارشی تولید کنن. الان شاید چنین پلتفرمهایی وجود داشه باشه، اما در سال ۹۶ حداقل به شکل یک پلتفرم موفق چنین چیزی وجود نداشت.
- پیشنهاد کار در تلویزیون
من در اون سالها نیم نگاهی به رفتن داشتم و کلاس زبان هنوز میرفتم. اما هم انگار خیلی خوب پیش نمیرفت ماجرا و به شدت دلسرد شده بودم، هم یه پیشنهاد بزرگ در سال ۹۷ بهم داده شد
بیا و تلویزیون کار تولید کن
دوباره برنامه روتین داشتن در تلویزیون باعث شد من حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم، آدمها تشویقم میکردن و مجددا حس میکردم، در آستانه کشف شدن و موفقیت هستم. من از همون اول یه چیزی رو خوب راجع به این مارکت میدونستم. در همه بازارها رابطه خیلی مهمه، اما در هنر و رسانه بسیار مهمتره. زمانی که این رابطه و کار در تلویزیون پیش اومد و من باز به عنوان یه برنامک ساز خلاق در یک برنامه علمی میتونستم بیام جلوی دوربین، با خودم گفتم باید ایران بمونم و اشتباهه که فکر کنم چنین فرصتی به راحتی برام در خارج فراهم میشه.
- باباکرم دچار چالش شد و کسی تدوینش رو قبول نمیکرد
اون روزها لذت میبردم از اینکه انقدر سرم شلوغه. برای برنامههای جدید در تلویزیون مدام رویا میبافتم و هرچند موانعی سر کارم به وجود میاومد، اما میگفتم بیخیالش و درستش میکنم. من در سال ۹۸ فیلمبرداری باباکرم رو تموم کردم و در به در دنبال تدوینگر میگشتم برای ادامه مسیر. اما هیچ آشنایی نداشتم.

تک به تک آثار این آدمها رو دیدم، اولویت بندی کردم از بینشون و حداقل به ۱۰ نفرشون زنگ زدم، اما یا اصلا راه نمیدادن حتی راشها رو ببینن یا وقتی میدیدن، پروژههای چرب و نرمتر بهشون پیشنهاد میشد و خب طبیعی بود که بیخیال باباکرم بشن. من تعدادی از ستونهای این جداول رو پاک کردم که ارزیابیهام از کار این آدما دیده نشن و بتونم منتشرش کنم، اما کاری که کردم برای صورت بندی و دقیق بودن در مارکتی که هیچ آشناییتوش نداشتم هنوز برام خودم جالبه. واقعا چه تلاشی میکردمها.
من آدمی نبودم که جا بزنم. پس خودم نشستم پای تدوین باباکرم و از بین ۵۰ ساعت راش، یک راف کات ۳ ساعته زدم. اینکار شش ماه تموم طول کشید. من پروژه باباکرم رو واقعا تنهایی پیش بردم. بدون مشاور و راهنما و تهیه کننده و دستیار و مدیر تولید و … تک تک مصاحبهها رو روی کاغذ پیاده کردم. یعنی بیش از ۴۰۰ صفحه پیاده سازی!
- قبولی در ارشد ادبیات نمایشی علوم تحقیقات
بدم می اومد از دانشگاه و هیچی هم نخونده بودم، اما خسته شده بودم از اینکه هرجای دولتی میرفتم میگفتن، تو که مکانیک خوندی و چیزی از سینما حالیت نیست!!!! حتی برای ثبت نام ورک شاپ جشنوارهها هم تاییدم نمیکردن سر یه همچین دلیل احمقانهای
با توجه به ماجرای سرباز بودنم گفتم، برم ارشد بهتره. هرچند همون جوری که انتظار داشتم تقریبا دانشگاه هیچی یاد نگرفتم. البته که قطعا علوم تحقیقات از باقی دانشگاهها پایینتر هم بود و شاید بهتر بود کمی برای ارشد میخوندم و جای بهتری قبول میشدم.
- سعید به عنوان منتقد
کار دیگری که در این مدت کردم نوشتن درباره فیلمها، تئاترها، سریالها و هرچیزی که میدیدم و میشنیدم بود. من با خوندن نقدهای منتقدا و تلاش برای اینکه خودم نقد کنم اون آثار رو، تلاش کردم تمرین دقیق دیدن رو انجام بدم. دقیق دیدن و تجزیه فیلمها به اجزای سازندهشون شاکله اصلی بسیاری از یادداشتهای همین وبلاگ بوده.
- از میزان عملگراییام لذت میبردم و بهش افتخار میکردم
دارم از حدود سال ۱۳۹۹ صحبت میکنم. اون روزها از میزان عملگراییام لذت میبردم. من در مقابل هیچ چالشی عقب نمینشستم. خودم یه تنه راف کات زدم، تیزر ساختم، پروپوزال نوشتم، همه رو به انگلیسی ترجمه کردم و برای پخش کنندههای بین المللی سینمای ایران و شبکههای خارجی مثل الجزیره داکیومنتری، زد دی اف آلمان، آرته فرانسه و ان اچ کی ژاپن فرستادم.
برنامه تلویزیونی ما تمام و تهیه کنندهاش ورشکست شده بود و یک قرون حقوق از دو سال کار کردن ما نداده بود. اما اهمیتی نداشت. من آدم فاعلی بودم. دست میزدم به هرچی اثر تولید میکردم و خروجی داشتم. راستش تا سالها اصلا به پول فکر نمیکردم و بیش از یک دهه، فقط برام یادگرفتن و پیشرفت کردن و خلق کردن کار کردم. اون روزها در ایام کرونا رادیو مقاومت ساختم و برای دوستام فرستادم.
حقیقتی که راجع به سعید وجود داره اینه که کمتر پیش میاومد از سطح تولیداتم راضی باشم. در نتیجه کارهایی که میساختم رو درست تبلیغشون نمیکردم و میگفتم، یه تجربه بوده و بهتره خیلی هم دیده نشه و رزومه درخشان آیندهات! رو با این کارها خراب نکن. البته که حتما در این ماجرا کمالگرایی موثر بوده. (البته که هیچ آینده درخشانی هم سراغم نیومد!)
اون روزها کارهای مختلفی میکردم و حتی در دوره کوتاهی مدیریت مجموعه تولید آثار هنری رو برعهده گرفتم. اما به سرعت برای خودم مشخص شد که دلم نمیخواد یه نفر دیگه مسئول خلاقیت تیم باشه و من عملهاش باشم. من شاید مدیر یا تهیه کننده کار خودم وایسم، اما برای بقیه هرگز!
من عشق میکنم با اینکه کارگردان یا هد تیم خلاقیت باشم. اون کسی که باید عملهگی و کارهای فنی رو بکنه یکی دیگه است و من از این کارها متنفرم (حتی از انتخاب واژه عملهگی مشخصه نگاهم به کارهایی که با خلاقیت خودم سرو کار ندارن چیه!).
- نمایشنامه نوید و سارا
من یکی از طرفدارهای پرو پا قرص ژانر علمی تخیلیام. در یادداشت قبلی اشاره کردم به اینکه بچگی ژول ورن میخوندم و خب، وقتی بزرگتر شدم هم، علاقهام به آثار جدی سینمای علمی تخیلی مثل درخشش ابدی یک ذهن پاک دو چندان شد. البته که قبول دارم همه جای دنیا، تعداد آثار بد و مزخرف این ژانر بسیار بیشتر از آثار بدرد بخورش هست و در کشوری مثل ایران که علم، صرفا یه بهانه برای یه مشت آقازاده است که باهاش وام ۴ درصد دانش بنیان بگیرن و بعد پول و طلا و مسکن خرید و فروش کنن، نمیشه انتظاری از تولید آثار شاخص در ژانر علمی تخیلی داشت.
اما به هر حال من اون سالها یک نمایشنامه علمی تخیلی درباره زوجی نوشتم که در سال ۲۰۴۰ در آستانه طلاق هستن. در اون سال اتفاق جالبی افتاده و مفهوم سفر و زندگی مجازی به کل تغییر کرده.
نمیدونم این برنامههای پخش اخبار رو دیدید که مجری به شکل هولوگرافیک حضور داره، یعنی خودش اونجا نیست، اما دوربینهای متعددی اون رو به شکل سه بعدی در استودیو تصویر سازی میکنن. در سال ۲۰۴۰ آدمها تبدیل به سایبورگ شدن، یعنی داخل مغزشون تراشه گذاشتن و دیگه از چیزی تحت عنوان موبایل یا نمایشگر استفاده نمیکنن. اونا میشینن روی صندلیشون، دکمهای روی شقیقهشون رو میزنن و هولگرامشون هرجای دنیا که پروژکتور مخصوص باشه میتونه حضور داشته باشه. سال ۲۰۴۰ یه سری بادی، یه سری ربات بی هویت عین انسانها هست که هولوگرام شما روی اون بادیها قرار میگیره و اینجوری، مشکل تجسم فیزیکی داشتن حل میشه. بادیها هرچی حس میکنن، شما هم از طریقه تراشه داخل مغزتون حس میکنید.
حالا در چارچوب این فرم، یک زوج برای روز پیش از طلاقشون، با این بادیها و به شکل هولوگرافیک به همون رستورانی میرن که روز اول با هم آشنا شدن و …
نمیدونم چقدر توضیحاتم گیج کننده بود یا نبود، ولی برای خودم خیلی نمایشنامه و فرم درستی بود. بنظرم دیالوگ نویسیاش عالیه و به یک دلیل مهم دراماتیک، این فرم داستانی که بالا توضیح دادم استفاده شده. نمایشنامه ماجرا خیانت در چارچوب این هولوگرامهاست و بنظرم تلاش خوبی بوده برای اینکه به عمق روابط انسانی و از جمله رابطه خودم در اون روزها بپردازم.
نوید و سارا، داستان سارا، یک بازیگر افسرده و نوید، یک مهندس بسیار موفقه که رابطهشون به بن بست رسیده. بعضیا معتقد بودن، این داستان برداشت سعید از زندگی شخصیشه که البته در نهایت برعکس شد. سعید افسرده شد و پارتنر اون روزهاش، تبدیل به آدم موفقه شد.
البته که قطعا بسیاری از ویژگیهای کارکترها و داستان هیچ ارتباطی با زندگی شخصی من نداره. ولی این تلاش برای بازنمایی بخشی از خود در قالب یک داستان راستش خیلی بهم مزه داد. البته نتیجه اصلا جالب نبود.این کار پروژه درس نمایشنامه نویسی دانشگاه بود و استاد دوره، پایینترین نمره کلاس رو به من داد. هرچند که مطمئنم فرم کار رو نفهمیده و در نتیجه نتونسته باهاش ارتباط برقرار کنه، اما صادقانه، بعد از اینکه دیدم بقیه هم خیلی نمیفهمن، اصلا انگیزهام برای توضیح دادن کار هم از بین رفت.
به هر حال، خوشحال میشم اگر کسی کار رو بخونه و بهم نظر بده. بدرد من یکی که نخورد
- تلاش برای تبدیل باباکرم به یک فیلم جستار
باباکرم رو کسی نمیخرید. فیلم قرار بود یه فیلم در ساختار فیلم تلویزیونی باشه و انتظار اتفاق جشنوارهای عجیب غریبی نداشتم، ولی هیچ تلویزیونی باباکرم رو گردن نگرفت. برای همین با زیر و رو کردن کتابها و فیلمها یک راهبرد جدید پیدا کردم برای اینکه ۵ سال از زندگیم رو نریخته باشم دور! تصمیم گرفتم باباکرم رو از از یک فیلم ژورنالیستی تبدیل کنم به یک فیلم جستار آرتیستی.
از روزهایی دارم صحبت میکنم که هنوز در سال ۹۹ کتاب نشر بیدگل یا کتاب مرکز گسترش در خصوص فیلم جستار چاپ نشده بود حتی! خلاصه من یک عالمه اتود زدم و تلاش کردم، حتی به آدمای اینکاره پیام دادم و جوابم رو ندادن!
اما زورم برای اینکه چنین راهبردی هم پیش ببرم نرسید.
- کمک از روانشناس همزمان با بحرانیتر شدن زندگیم در سایر حوزهها
شرایط به شکل غیرقابل کنترلی من رو به سمت دره میبرد. حالم روز به روز خرابتر میشد. این مساله صرفا ابعاد کاری نداشت و رابطهام هم به چنین وضعیتی دچار شده بود. تراپیستم هم کاری از دستش برنمیاومد و شرایط مالیام، در وضعیت منفی قرار داشت! به حدی که پول قرض میکردم تا ادامه بدم. طبیعتا سیاستهای انقباضی مالی درپیش گرفته بودم و مدتها بود، هیچ تفریحی نداشتم و نمیتوستم جایی برم.
تراپیستم میگفت: وضع همه همینه و چرا میخوای خاص باشی؟
به تراپیستم میگفتم، من تموم این سالها این همه کم خوابی نکشیدم، این همه تلاش نکردم که این باشه وضعم. من بهش میگفتم میخوام سرنوشتی متفاوت با بقیه داشته باشم. من در تمام این سالها به تمام پیشنهادهای مالی، به هر پیشنهاد راحت طلبانهای نه گفتم. همیشه مسیر سخته رو رفتم تا تهش، اتفاقات بزرگتری پیش روم باشه. اما حالا میبینم هیچی. هیچی در انتظارم نیست!
میفهمی حرف من رو؟!
- بحران و افسردگی شدید سعید
چون راجع به این مقطع زیاد نوشتم و حتی پادکست ساختم خیلی قصد ورود بهش رو ندارم، اما خلاصهاش اینه که باباکرم مشتری پیدا نکرد. کارم در تلویزیون و رادیو رو از دست داده بودم و نه تنها هیچ درامدی نداشتم، که حتی کسی هم نبود ازم تعریف کنه و بگه، آدم با استعدادی هستی، داری مسیر رو درست میری و یه روزی اتفاقات خوب برات میوفته. هیچکس فیلمنامههایی که در اون مقطع نوشتم رو دوست نداشت و کسی با دیدن باباکرم نمیگفت، فیلم خوبی میشه.
خوب یادمه روزهای عید ۱۴۰۰ رو
من فروریختم
یهو همه چی دست به دست هم داده بودم که با کمک قرنطینه کرونا من رو نابود کنن
من تا قبلش به خودم میگفتم با فروختن باباکرم پولدار میشم و این روزها تموم میشه
اما نشد. باباکرم یه فاجعه بود
حالم بد بود
هرچی تلاش می کردم به هیچی نمیرسیدم
هرکاری میکردم
هرجایی میرفتم
برام عذاب آور و شکنجه بود
سالها ازش گذشته
ولی هنوز حس تلخش باهامه
۱۴۰۰ یهو به خودم گفتم، چرا به اینجا رسیدم؟
چرا ماجرا درست پیش نرفت و من انقدر نسبت به تواناییهای خودم دچار اشتباه بودم؟
سال ۱۴۰۰ شروع کردم به نوشتن از مسیری که تا اون لحظه اومده بودم
من یک ابزار خوب و مهم این سالها از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته بودم. نوشتن و مانیتور کردن خودم.
من با دوره کردن گذشته خودم، از شاید واقعیت تا باباکرم به یک نتیجه رسیدم
من همیشه یه احمق متوهم بودم
ایمیلم رو به ده نمکی رو به روی خودم میذاشتم و به خودم میگفتم
اون موقع هم فک میکردی درست فکر میکنی و درست عمل میکنی
چرا الان فکر نمیکنی همون اسکل متوهم نیستی؟ چرا فکر میکنی باباکرم با اون قبلیها فرق میکنه
من فلش مشکلات رو به سمت خودم گرفتم
و هر روز و هر شب
تو گوش خودم و اطرافیانم میگفتم
داستان سعید
داستان ۲۸ سال بلاهته!
من نابود کردم خودمو
افسردگی همینه البته
تو میوفتی به جون خودت
و تا نکشی خودت رو
ول نمیکنی
تنها دلیلی که دوست نداشتم خودکشی کنم این بود که
نمیخواستم باختم رو بپذیرم
میخواستم بازم تلاش کنم
اما اطرافیانم هم نتیجه تلاشهام رو میدیدن و میگفتن
سعید، نمیخوایم ناامیدت کنیم. اما اگه میخوای بهت دروغ نگیم و الکی دوباره متوهمت نکنیم باید بگیم
این تلاشهات هم بد بودن
پادکست ساختم اون روزها
فیلمنامه نوشتم
خودم هم میدونستم بد هستن
اما نمیخواستم یه جا بشینم
تمام چیزی که داشتم تلاش کردن بود
ولی تلاش هام به نتیجه نمیرسیدن و نزدیکانم معتقد بودن
تلاشی در مسیر اشتباه و با روشی اشتباهن
تا اینکه یه روزی سعید ایستاد و دست از تلاش کردن برداشت.
سعید همونجا نشست و برای سالها گریست.
پانوشت: بعد از وصل شدن اینترنت یک عالمه لینک و عکس و فیلم باید اضافه کنم به این یادداشت. البته، اگر تا وبلاگه نپریده باشه تا اون روز!
دیدگاهتان را بنویسید