راستش تا همین یکی دو روز قبل ، اعتقاد کاملامتفاوتی نسبت به رسانه های دیجیتال داشتمو تصورم بر این بود که با اومدن این رسانه ها ، فضای سنتی و…
بنا به دلایلی فکر کردم الان دیگه وقتشه کهکارهایی که تا دیروز برای دل خودم انجام می دادم رو برای انتشار عمومی بزارم. از این به بعد اولین جایی که…
چند وقتی هست که به شکل جسته و گریخته و هر وقت فرصت شود، بخش هایی از کتاب زوال در دوران کودکی، نوشته ی نیل پستمن را می خوانم و…
داستان، مثل خیلی دیگه از داستانها راجع به عشقه،عشقی که برخلاف اکثر داستان های شهرام رحیمیان اصلا هم عشق ممنوعی نیست! عشق بین یک زن و شوهره،عشق بین دکتر…
"آب قعطه!" اینو گفت و رفت! عجیب بود! دمپایی لا انگشتی! یه شلوارک و یه رکابی پوشیده بود و داشت با یه آفتابه تو شهر می گشت! به همه می…
بعضی وقتا به این فکر میکنم که فرق آدمهایی مثل نیل پستمن با مارشال مک لوهان خیلی کمه! شاید تلاشی هم که تو زندگی و کارشون کرده باشن تقریبا با…
یکی بود ، یکی نبود در یک جای خییلی دور جایی که دست هیچ انسانی به اونجا نمیرسه یه خوک سبز کنار تعداد زیادی خوک صورتی زندگی میکرد. اما خوک…