
یکی بود ، یکی نبود
در یک جای خییلی دور
جایی که دست هیچ انسانی به اونجا نمیرسه
یه خوک سبز کنار تعداد زیادی خوک صورتی زندگی میکرد.
اما خوک های صورتی که میدیدن اون با بقیه ی خوکها فرق میکنه،یه تصمیم ظالمانه گرفتن!
اونا تصمیم گرفتن با استفاده از یه نوع خاص از رنگ صورتی که هرگز پاک نمیشد
خوک سبز رو رنگ کنن تا اون هم شبیه بقیهی خوکها بشه!
خوک سبز هرچه قدر مقاومت کرد و خواست جلوی بقیهی خوکها رو بگیره نتونست و خوکها به زور اون رو هم مثل خودشون صورتی کردن.
خوک سابقا سبز که خیلی از دست بقیه ی خوکها ناراحت بود و داشت گریه می کرد، دعا کرد که خدا بقیهی خوکها رو به سزای عملشون برسونه!
اون شب، خدا ازآسمون یه طوفان خیلی سهمگین فرستاد که همهی خوکها رو به رنگ سبز دراورد! بجز خوکی که حالا دیگه رنگ صورتی داشت!
همهی خوکا مدام گریه میکردن و ناراحت بودن،اما خوک صورتی خوشحال بود!
چون اون بازم با بقیه فرق داشت!
پ.ن: شاید این روایت حاشیهای مهمترین بخش مرد بالشی نباشه!
اما منم مثل مایکل
داستان خوک سبز رو بنا بر دلایلی از تمام داستانهای دیگهی مرد بالشی بیشتر دوست دارم.
دیدگاهتان را بنویسید