
پیش نوشت: گفتن این وبلاگ قراره برای همیشه بسته بشه. به عبارت بهتر، سرویس وبلاگ بیان داره برای همیشه بسته میشه. چند روزی شوکه بودم. اما به خودم گفتم، وسط جنگه و مهم نیست. ممکنه فردا زنده نباشم. من تا روزی که ننداختنم بیرون همینجا مینویسم
با اختلاف نوشتن این یادداشت، یعنی نوشتن از اواخر سال ۱۴۰۰ تا اواخر سال ۱۴۰۴ برام سختتر از بقیه یادداشتها بود.
دلیلش هم اینه که خیلی بهش نزدیکم. باید تایمی از هر دوره زمانی بگذره تا آدم بتونه دقیقتر دربارهاش بنویسه. به همین دلیل بنظرم یادداشت سوم تا اندازهای کم اهمیتتر و غیر دقیقتر از سایر یادداشتهاست. بازهم به همین دلیل این یادداشت بسیار کوتاهتر از سایر یادداشتها خواهد بود.
- رها کردن باباکرم
به نقطهای رسیدم که واقعا نمیتونستم بهش ادامه بدم. باباکرم برام سمبل تصمیمات ابلهانه، اعتماد بنفس زیاد از حد در دوره جوونی و غول بی شاخ و دمی شده بود که تموم نمیشه. آینه دق بود. تصمیم گرفتم تسلیم شم و رهاش کنم.
- شرکت در مجموعهای از کلاسهای سینمایی
من به این راحتیها تسلیم بشو نبودم. همه آدمها ممکنه مغازه بزنن، بیزینسی رو شروع کنن و شکست بخورن. آدم باید ببینه دلیل شکستش چیه و سواد خودش رو بالا ببره همیشه. پس شروع کردم تعداد زیادی کلاس سینمایی رفتم. اینکار باعث شد در اون برهه از زندگیم کمی خودم رو سرگرم کنم و از شکستهام فاصله بگیرم. چند طرح و فیلمنامه و نمایشنامه در اون دورهها نوشتم و حتی برای یکیشون یک روز ضبط ماکت ترتیب دادم. فیلمنامهی دیگهام از استادم که فیلمنامه نویس شناخته شدهای بود خیلی فیدبک مثبت گرفت. کلا اون دوره یکی از چیزهایی که حالم رو بهتر میکرد، فیدبکهای مثبت سر کلاس بود. هرچند که چه فایده! خبری از قرارداد و پول علی رغم وعده وعیدهاشون نبود!
- نقد خواری!
من اون روزها بنا به دلایلی زندگیم قفل شده بود. نه میتونستم برم سربازی، نه دفاع کنم و نه کار جدی راه بندازم. به همین دلیل همون مسیر سینما رو اینبار از طریق خوندن نقد پیش گرفتم.
سعید قطبی زاده
عباس نصراللهی
محمد سیادت
پویا سعیدی
مدرسه فیلم ماجرا
به طور کلی، هرکسی که در سینمای ایران حرف بدرد بخوری میزد رو میخوندم. میخواستم خودم رو برای هنر تربیت کنم و بفهمم، به چه فیلمی میگن خوب و چرا میگن فلان فیلم بده.
من سر خیلی از دورههاشون حاضر میشدم و آرشیو مجلات تخصصی و فنی سینمایی مثل فیلمنگار رو میخوردم رسما!
- تمرکز بر یک حیطه خاص که تصور میکردم در اون بهترم، تمرکز بر فیلمنامه نویسی
یکی از مهمترین اتفاقاتی که در مسیر کاری من رخ داد این بود که ناخودآگاه خیلی پراکنده حرکت کرده بودم. برای همین و با توجه به ویژگیهای شخصیتیام تصمیم گرفتم یکی از مشاغل سینمایی رو انتخاب کنم. در سینما کارگردان شدن سخته، اما یک صدابردار یا تصویربردار معمولی بودن خیلی سخت نیست. من با توجه به علایق و استعدادم بر فیلمنامهنویسی تمرکز کردم.
- پذیرفتن هر پیشنهاد کاری
برای اینکه ارتباطم با بازار قطع نشه و خودم رو سرگرم کنم و البته پولی دربیارم، هر پیشنهاد کاری که میاومد رو قبول میکردم. دورهای عضو تحریریه تلویزیون اینترنتی دانشگاه تهران بودم و زمانی برگشتم به تلویزیون. اما دیگه واقعا فضای تلویزیون برام قابل تحمل نبود و بازم سر پرداختهای مالی اذیت شدم.
- اتفاقاتی مثبت در سربازی
یکی از چیزهایی که باعث قفل شدن زندگی من و هر پسری میشه سربازیه. بلاخره تونستم پروژه کسری خدمت بگیرم. پروژههایی که بسیار دوستشون داشتم و انتخاب خودم بودن و هر کدوم از این دو پروژه تبدیل به یک کتاب شدند.
- اتمام پایان نامه دانشگاه به همون شکلی که دوست داشتم
پایان نامه دانشگاه هم دقیقا به همون شکلی که میخواستم انجام دادم و تلاش کردم، نگاهی کاربردی به سیتکامهای ایرانی داشته باشم. نسخه تغییر یافته همین پروژه (این نسخه برخلاف نسخه اصلی روی فیلمهای کمدی دفاع مقدس بود) تونست در ششمین دوره جایزه پژوهش سال سینمای ایران برگزیده بشه و بلاخره یک جایی، از کاری که براش زحمت زیادی کشیده بودم تقدیر شد.
- نوشتن دو فیلمنامه سریال که بنظر خودم عالیان
یک سیتکام انیمیشن بزرگسال به اسم جویندگان نوشتم که خودم عاشقشم، اما به رغم اینکه چند فیدبک خیلی مثبت دربارهاش گرفتم، کسی حاضر نشد روش سرمایه گذاری کنه. بنظرم شوراهای فیلمنامه در اختیار آدمهای به غایت خنگی هستن که درکی از سریالی که قراره ریک اند مورتی ایران باشه نداشتن!
یک پارودی ابرقهرمانی به اسم شب خوش هم نوشتم که اونم بنظرم درجه یکه، اما با این وجود حتی کمتر از اثر قبلی فیدبک مثبت دریافت کرد.
- پادکست خاطرات خیالی
من سر یه ماجرایی به خودم بدهکار بودم.
سر ماجراهای سال ۱۴۰۰ و اینکه چرا سعید به اینجا رسید.
در طی زمان چند بار خیز برداشتم که راجع به اون روزها پادکست بسازم، اما خوب پیش نرفت و زورم نرسید.
بلاخره سال ۱۴۰۳ زورم رسید و تونستم در ۱۲ قسمت، داستان اون ایام رو تعریف کنم. راستش در طول زندگی به هیچ کاری به اندازه اون پروژه افتخار نکردم. من یک روند رو تغییر دادم و این خیلی سخت و خیلی ارزشمند بود. من بنظرم تنها فرق یه آرتیست و آدم عادی در علاقه و توان روایت کردن زندگی خودشه (وگرنه در زندگی همه آدمها اتفاقات ناخوشایند پیش میاد) و بعد از این پروژه، فارغ از اینکه کسی من رو آرتیست بدونه یا ندونه، خودم، سعید رو آرتیست میدونم.
- دورهمیهای فیلمنامهنویسی
بعد از سالها شلنگ تخته انداختن در جاهای مختلف موفق شدم به دورهی فیلمنامه نویسان راه پیدا کنم. قرار بود فیلمنامهها رو اونجا بفروشن و درصد بگیرن، اما خبری نشد. همزمان با رشد پلتفرمهای پخش فیلم و سریال و کیفیت ابلهانه و نازل این سریالها کم کم داشت این ایده در ذهنم شکل میگرفت که:
نکنه کیفیت هیچ اهمیتی نداره و اتفاق دیگری داره در پشت پرده این سریالها رخ میده؟
- وضعیت صدا و سیما و پروژههای حکومتی
پروژه حکومتی بنویسم یا نه؟
این اولین و مهمترین سوالیه که هر فیلمنامهنویس باید بهش جواب بده
هرکسی یه راهی انتخاب میکنه
یکی کلا دورش رو خط میکشه. یکی دیگه میگه، اگه حرف بیآزاری بزنی و پولش خوب باشه، چرا که نه

دلیل این همه فیلم جنگی بیخاصیت همین نگاهه البته (بنظرم تنگه ابوقریب نمونهای از این آثاره)
بعضیا هم مینویسن، اما میگن اسمشون رو نزنن. من تا اون روزها هنوز سعی میکردم میانه روی کنم و در فراخوانهاشون هنوز شرکت میکردم. نمیخواستم یکی از این دو مسیر رو انتخاب کنم. چون این شکلی باید لگد میزدم به ۱۰ سال کاری که برای صدا و سیما جسته گریخته کرده بودم.
- پادکست یکی نبود
هیچ پروژهای پیش نمیرفت. تصمیم گرفتم عوض اینکه منتظر مافیای سینما بشینم تا یه خری پیدا شه و روی فیلمنامهام سرمایه گذاری کنه
اگر من ادعا دارم کارم خوب و جذابه، چرا پادکست درست نکنم
رویایی که البته بر باد رفت!!! و کسی اپیزود اول کارم رو نشنید. یه داستان دیگه هم که ساخته بودم که سر محافظه کاری و اینکه گفتن شاید برات دردسر بشه بیخیالش شدم.
کلا یکی نبود رو خیلی زود بیخیال شدم. شاید چون اصلا حس نمیکردم مسیر درستی باشه. حالا در خود یادداشت این پادکست بیشتر توضیح دادم.
- اتمام باباکرم
زندگی خیلی شانسی و بیمعناتر از چیزیه که فکر میکنیم. ما روی زندگی هیچ کنترلی نداریم. به لطف همین وبلاگ (به مناسبت اکران باباکرم میخوام یک پست مفصل در این باره بنویسم) و چند دوست، باباکرم از گنجه دراومد، تدوین و مراحل پس تولیدش تکمیل و تمام شد.
پروژهای که سالها پیش من با خون دل تلاش میکردم تموم شه و نمیشد، حالا بدون هیچ مانع جدی با کمک و لطف دوستان تمام شد. البته که همینجور که انتظار میرفت مشتری پیدا نکرد، خارجیها خیلی براشون جذاب نیست و فیلم در ایران اجازه اکران و حضور در جشنوارههای رسمی نداره، ولی خب بلاخره تموم شد دیگه.
- انجام چند کار جسته گریخته
در این مدت در پشت صحنه چند فیلم مستند حضور داشتم و خب، برام تجربه جالبی بود. همزمان چند نمایشنامه و فیلمنامهی دیگری که در طی این سالها نوشته بودم (جدا از اون آثاری که در این یادداشاها به اونها اشاره کردم) رو در چند مسابقه و فراخوان حکومتی و ضد حکومتی شرکت دادم که هیچ کدوم هیچ موفقیتی کسب نکردن و نتونستم فاند بگیرم.
نکته جالبی که برام وجود داشت این بود که من از شرکت در هر دو مجموعه فراخوان بدم میاد و با خودم اینجوری بودم که، چرا من باید یک اثر پروپاگاندا بنویسم که در یکی از این دو چارچوب بخواد مورد حمایت قرار بگیره!
- تلاش برای آغاز کارهایی در یوتیوب
در نتیجه و با توجه به شرایط شدیدا دوقطبی کشور تصمیم گرفتم برنامهای یوتیوبی راه بندازم تا مجبور نباشم درگیر این وضعیت بازار رسانه و سینمایی ایران باشم.
اما باز هم به دلیل شرایط کشور
اینترنت قطع و تلاش من، در نطفه خفه شد!
الان رسیدیم به وضعیت ابتدایی که این مجموعه یادداشتها رو شروع کردم
چرا احساس فرسودگی میکنم؟
سعید بیش از یک ساله نتونسته چیزی بنویسه
یا یه کاری رو شروع میکنه و خیلی زود ولش میکنه
سعید چرا بیانگیزه است و چطور میتونه از این وضعیت خارج بشه؟
در یادداشت بعد که یادداشت آخره، تلاش میکنم از خلال نکاتی که در این سه یادداشت گفتم، راه حلی برای این وضعیت خودم پیدا کنم.
پانوشت: بعد از وصل شدن اینترنت یک عالمه لینک و عکس و فیلم باید اضافه کنم به این یادداشت. البته، اگر تا وبلاگه نپریده باشه تا اون روز!
دیدگاهتان را بنویسید