
تنها چند ساعت بعد از اکران باباکرم، مامان بزرگ برای همیشه پر کشید و رفت.
البته من نصف روز بعد و زمانی که مشغول ریاستوری کردن استوریهای باباکرم دوستانم بودم، این ماجرا را فهمیدم.
قطعا این درهمتنیدگی شادی و غم، یکی از عجیبترین بخشهای زندگی آدمیزاده.
شاید من اسکلی چیزی هستم، اما در عروسیها و حتی اکران فیلمم، خیلی به مرگ فکر میکنم.
موقع اکران باباکرم به این فکر میکردم که از مادرم که از بدو تولد کنارم بوده تا همکلاسی کلاس اول ابتداییام در دزفول، رفقای ادوار مختلف زندگیام و حتی دوستانی که چند هفته بیشتر از مدت رفاقتمان نمیگذرد، همه در یک سالن حاضرند.
یک جور حس مراسم ختم داشتم.
با این تفاوت که من زندهام.
احتمالا باید مریضی چیزی باشم. ولی به شکل مضحکی، در مراسم ختم هم به مراسم عروسی و شادی فکر میکنم.
ازدواج و مرگ، عروسی و ختم، یک جورهایی همزاد هماند.
در عروسی آدمها جمع میشوند تا پیوند دو نفر را که قرار است بعدتر بچه بیاورند و بقای نسل انسان را تضمین کنند، گرامی بدارند؛ و در ختم، رفتن یک آدم و حضوری را که در زندگی دیگران داشته.
حتی مراسمشان هم گاهی یکجا برگزار میشود.

این عکس، ناهار مراسم ختم مادربزرگم است. آقای فیلمبردار دارد خودش را برای عروسیای که قرار است شب همانجا برگزار شود آماده میکند و حتی در بکگراند، اتاق پرو و جای عقد هم مشخص است.

وسط مراسم ختم، مادربزرگم را تصور میکردم که دوباره عروس شده.
یک مراسم عروسی که همیشه آرزو داشت در زندگیاش داشته باشد.

ما آدمها را با ویژگیهای خاصشان، با کلماتی که استفاده میکنند، با بویی که میدهند، با لباس خاصی که میپوشند یا سریالی که خیلی دوست دارند، میشناسیم.
مامان بزرگ هر وقت من را میدید، میگفت:
«سلام بابام.»
تا جایی که من میدیدم، به سایر نوهها هم میگفت «بابام».
«خوبی بابام؟»
حتی پدرم یا فکر کنم مادرم را هم همینجوری صدا میکرد.
اصلا فکر کنم همه را همین شکلی صدا میکرد.
نمیدانم این عبارت چطور ساخته شده، اما کمتر کسی را دیدم که از چنین ترکیبی استفاده کند.
همیشه از ترکیب خاصی از برنج دودی در غذاهایش استفاده میکرد.
غذای مامان اشرف، ترکیب منحصربهفردی از پاستا بود و مخصوص نوهها درست میکرد.
عاشق سریال جواهری در قصر و یانگوم بود. آنقدر رادیکال که بدون اغراق فکر میکنم حداقل ده بار این سریال را دیده بود.
الان یک هفته گذشته و من تمام این یک هفته دنبال فرصتی برای نوشتن بودم. ما هر کدام یکجوری خداحافظی میکنیم. برای من، نوشتن، بهترین روش برای حرف زدن و البته خداحافظی کردن است.
شاید خیلی خودخواهانه باشد که مرگ مادربزرگم را بهانه قرار بدهم برای اینکه تداعیهای ذهنی خودم را با بقیه به اشتراک بگذارم. اما اگر سادهاندیشتر به نظر نرسم، شک ندارم جای مادربزرگم خیلی خوب است.
خوب زندگی کرد.
فوقالعاده مهربان بود و آزارش به یک مورچه هم نرسیده بود.
آنقدر خوب بود که دم رفتنش، تمام آدمهایی که دوستشان داشت دورش بودند.
مطمئنم جایش خوب است.
اما به خودم خیلی فکر میکنم.
به اینکه چقدر آمادهی یک مراسم شادی یا غم هستم.
زندگی ادامه دارد.
آدمها ازدواج میکنند، جشن تولد و اکران میگیرند و البته…
تصادف میکنند، مریض میشوند، سکته میکنند و میمیرند.
به نظرم هدف همهچیز ــ حتی هدف نوشتن ــ این است که آن لحظهای که وقتش میرسد، آماده رفتن باشیم. حسرت چیزی را در لحظه آخر نخوریم.

جات خالی بود توی اکران باباکرم، مامان جون.
هیچوقت یادم نمیرود چقدر خوانندههای قدیمی کوچهبازاری، مثل آغاسی و قاسم جبلی را دوست داشتی.
ایکاش میماندی و بلاخره باباکرم را میدیدی.
دیدگاه ها (2)
شهلامی گوید:
۲۶ شهریور ۱۴۰۵ در ۲:۴۱ ب٫ظسعید جان
با تمام قلبم متاسفم؛
برای منی که در سالن اکران باباکرم حاضر بودم،
برای منی که بارها رفتنِ ناگهانی عزیزانش رو دیده
برای این سر پرسودا و مملو از حرف، حرف، حرف
این واژهها زیادی آشنا بودند.
آلام ایوب را میخواندم امروز؛ رسیدم به باب شش:
اما ایوب سر برآورد و گفت:
آه کاشکی غصهٔ من به تمامی سنجیده شدی، و شوربختی من با آن همسنگ آمدی! زیرا اکنون بسی سنگینتر است از ریگهای دریا: پس دم فروبستن بِه.
سعید مولاییمی گوید:
۲۷ شهریور ۱۴۰۵ در ۳:۱۸ ب٫ظسلامت باشی شهلا جان.
ممنونم از پیام زیبا و پرمهرت.
واقعاً گاهی غم به جایی میرسه که آدم در برابرش ترجیح میده چیزی نگه؛ شاید جز چند کلمه. 🥲