من سعیدم.

مهندسی مکانیک خوانده‌ام، بعد رفتم سراغ روزنامه‌نگاری علمی، بعد مستندسازی و بعد مطالعات سینمایی. مسیر زندگی‌ام احتمالاً از بیرون شبیه به چند اشتباه پشت سر هم است. اما برای خودم هر بار تلاشی بوده برای نزدیک شدن به چیزی که واقعاً دوست داشتم انجام دهم. اگر نخ مشترکی بین همه‌شان باشد، احتمالاً فقط کنجکاوی است.

من عاشق پرسه زدنم؛ پرسه در خیابان‌های یک شهر غریبه، کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها، بازارها، روستاها و جاده‌های فرعی. من همیشه از تماشا کردن، گوش دادن و اگر بخواهم صادق باشم، کمی هم قضاوت کردن آدم‌ها لذت برده‌ام. هرچند تجربه نشان داده بخش قابل توجهی از این قضاوت‌ها اشتباه از آب درمی‌آیند. دوستانم معتقدند شانس اینکه دعوتشان را برای یک دورهمی پیچانده باشم، بیشتر از این است که واقعاً کار داشته باشم. احتمالاً حق با آن‌هاست. اما اگر پیشنهاد بدهند چند ساعت بی‌هدف راه برویم، تماشا کنیم و آخرش چای یا قهوه بخوریم، بعید است نه بگویم.

سال‌ها کتاب‌های مهم خریدم، فیلم‌های مهم دیدم و قرار بود آدم مهمی بشوم. اما وسط بیشترشان خوابم برد. از جایی پذیرفتم از من آدم روشن‌فکر در نمی‌آید و سعید همین است که هست. نزدیک به ده سال می‌شود که تقریباً هر دو روز، یک یادداشت نوشته‌ام. نوشته‌هایی که بیشترشان هیچ‌وقت قرار نیست منتشر شوند. فقط تلاشی بوده‌اند برای فهمیدن اینکه چه چیزی خوشحالم می‌کند، چه چیزی می‌ترساندم و اصلاً چرا بعضی اتفاق‌ها این‌قدر ذهنم را درگیر می‌کنند.

«یکی نبود» ادامه همین دفترچه یادداشت است. جایی برای روایت آدم‌ها، سفرها، فیلم‌ها و زندگی از این گوشه از خاورمیانه.

پانوشت: هنوز نتوانسته‌ام یک متن خوب برای «درباره من» بنویسم. امیدوارم هیچ‌وقت هم نتوانم. چون احتمالاً آن روز دیگر چیزی برای کشف کردن، تغییر کردن یا نوشتن برایم باقی نمانده است.